آذرخش

یه دستیار دوره تخصصی که میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنه

شنل قرمزی
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤   کلمات کلیدی: روزگار ،گویه ،فال

-مامان واسم قصه بگو ..

-باشه ، بخواب ...

- از اون قصه راستکی ها بگو

- باشه...

یکی بود یکی نبود...

یه روز یه دختر با شنل قرمز و کلاه قرمز داشت خرم و شاد میرفت ... واسه خودش آواز میخوند و میخندید .. که یهو یه گرگ سر راهش سبز شد.

شنل قرمزی ترسید ! لرزید ... اما خندون گفت : تو کی هستی ؟ چی میخوای ؟

گرگه گفت : کاری ندارم ! کجا میری ؟

-خونه مادربزرگ

-منم میخوام باهات بیام !!! بیا با هم بریم اونجا

بخوریم مرغ و کباب ... بپاشیم نقل و نبات

-آخه  تو که آدم نیستی !!

-باشه من میرم آدم میشم بعدا میام با هم بریم ...

-پس بیا این شنل و کلاه رو بگیر

- گرگه رفت ... کم کم تو غبارا گم شد ...

شنل قرمزی موند .. همون جا ... رفتن گرگه رو میدید که یه شنل قرمز داشت و یه کلاه قرمز.... حالا چجوری بره خونه مادربزرگ

تنهایی بخوره مرغ و کباب  ؟؟؟ تنهایی بپاشه نقل و نبات ؟؟؟؟

قصه ما به سر رسید ..... کلاغه به خونه اش نرسید

- مامان تموم شد ؟؟؟؟

- بخواب ... تموم شد

و مامانه هنوز تو فکره .. تو فکر که گرگه برگشت ؟؟؟ آدم شد ؟؟؟ شنل قرمزی بدون شنل قرمزش چیکار کرد ؟؟؟

×××××××××××××××××××××××××××××××××

یه چیزایی بار اولش شجاعته ...

و بار دومش حماقت .....

و اما بار سوم ............

×××××××××××××××××××××××××××××

فال نوشت :

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر

××××××××××××

 

بعد نوشت :

 

همینجوری صحبت شد و بربری که دو تا کشیک متوالی از سال پایین واسه صبحانه رسید و منم داوطلب شدم که بستنی دعوت کنم به شرطی که تو سرما بخوریمش ...

 

جاتون خالی !! جمعی نشستیم به بستنی خوردن و جراحان رو نیم ساعتی معطل کردیم... یادش به خیر اون زمانها که اینترن جراحی بودیم و رزیدنتمون جایزه پانسمانای مشکل عصر کافی میکس مهمون میکرد یا بستنی های سال بالامون ...

 بعدتر نوشت :

 خوندم و خیلی سخت باورم شد .....  نذر کردم گریه کنی

 هیچی نوشت :

من ماهی خسته از آبم
تن میدهم به تور
با علامت سوالی سخت در دهان
و داغی بر دل

بازم هیچی
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱   کلمات کلیدی: گویه ،شعر

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.

از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید.

 

تقصیر برگ ها نیست


آدم ها همینند!


له ات می کنند


دنیای کوچیک ما
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: روزگار ،رزیدنتی ،شعر

 

دنیای کوچیکیه ... خیلی کوچیکککککککککککک !!! حتما شما هم به این نتیجه رسیدید.

از چرخش روزگار تا چرخ روزگار ..

کشیک رو که تحویل گرفتم( از فارغ التحصیلای قدیمی) ، علاوه بر مریضهای معمول ، یه مریض خاص رو هم عنوان کرد . از اساتید بود، گفت : فلان جا بستریه ! اگه خواستی بهش سر بزن ... از اونایی که یه روز بیشتر نشد تحملش کنم ! که همه شاکی بودن ازش .. که هیچی یادم نداد ! که نمیخواست چیزی یادم بده ! فقط میخواست نظم رو اون هم از روی اجبار یاد بده !!

- گفتم : اگه منی که به این سن و تجربه رسیدم تا الان نظم رو یاد نگرفته باشم ، با این مدت کوتاه هم یاد نمیگیرم -اون هم با روش ایشون- حتی اگه بالاجبار کوتاه مدت رعایت کنم چیزی رو عوض نمیکنهمشغول تلفن ...

و نمیدونم چه حسی داشتم .. اگه اون روز تعطیل نیاز به اقدام بیهوشی میبود ، تنها کسی که باید کمکش میکرد من بودم !!!!! شاید یه ذره حس غرور کاذب ساکت.. شاید..

**********************

تختهای ICU پر بودن ! یه برگه مشاوره درخواست تخت تازه اومده بود ، یه نگاه به شرح حال مریض کردم و رفتم اورژانس که ویزیتش کنم .

خانم میانسالی بود با سابقه M.S با کاهش سطح هوشیاری و احتمال سپسیس ! معاینات اولیه رو انجام دادم و اقدام اورژانسی نیاز نداشت و مهمتر اینکه تخت خالی واسه انتقالش هم نداشتم . برگه مشاوره رو نوشتم و تو پرونده اش گذاشتم که آقایی گفتن : شما دکتر بیهوشی هستید؟ خانم .. رو دیدید ؟

برگشتم به سمت صدا و با تعجب : دکتر ن. شما !!!! حال شما ؟ اینجا ؟

تازه مریض رو شناختم . همسرشون بودن ! هردو اساتید ترم یک من !!!  و حالا اینجا ....

قیافه استاد اصلا تغییری نکرده بود ! و البته تعجب کرده بود که من شناختمش !! که اگه غیر از این بود عجیب میبود .

من هنوزم شبکه عصبی براکیال رو یادمه استاد .. هنوز اون قانون ناو - فمورال ها - یادمه ! هنوز پنجه غازی یادمه ... هنوز ...... از دیدن همسرش تو اون وضعیت بیماری ناراحت بودم اما یهو یه عالمه حس خوب از یاد اون دوران گرفتم.فرشته

تلاش کردم شاید اونور یه تخت خالی پیدا شه که نشد .. کمی سفارشات به اورژانسی ها و چند بار بهش سر زدم که سیر بهبودی داشتن تا صبح که دیگه هوشیارتر شده بود و به بخش منتقل شد.

******************

روزهای آشفته ای است و من آشفته ، آشفته از این همه آشفتگی آخ....

******************

این روزا این آهنگ ستار ب----------د درگیرم میکنه

 

گریه هام کوه صبور و میشکنه

گریه ی مرد غرورو میشکنهمتفکرساکت

****************************

شما فکر نکنید من امتحان دارم آآآآآآآآآآآآ

از غار مینویسم که بهترین اتفاق روزها و هفته های اخیر بود

طنزنوشت :

لیلی به مجنون گفت: همه این کارا رو می کنی برا من؟ مجنون: پ ن پ من عاشق آنجلینا جولی ام، تو حریف تمرینی هستی!


و دیگر هیچ
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی: یادبود ،گویه ،شعر

هستم ...

باید میبودم و باید باشم

حتی اگه نفهمم و نفهمه

 

************************

رو یه تیکه کاغذ نوشته شده بود ؛ یادداشتش کردم .. اما امیدوارم هیچ وقت شعر هیچ کی نباشه

بی تو می پوسم نرم

بی تو می سوزم گرم

و به خاطر بسپار

بی تو من می شکنم

میروی شاد

و دریغ و افسوس نمیدانی تو

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا میشکند

سفرت بی تشویش ای مسافر

××××××××××

فال نوشت :

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم


کودک آزاری ؟
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠   کلمات کلیدی: روزگار ،زندگی

 اهل یکی از روستاهای اطراف بود .. کم بینا بود ! میشه گفت : نابینا ..

مریض دائمی درمانگاه بود و همیشه دخترکی 7-8 ساله دستش رو میگرفت ! اغلب هم حداقل 2تا آمپول میخواست که نمیدونم از کی روتین شده بود بدون اندیکاسیون لازیکس واسش بزنن .. به سختی تونستم تبدیلش کنم به یه آمپول اونم ویتامین یا چیزی مشابه اون ..

زن میانسالی اومده بود با یه بچه در بغل و یه بچه بزرگتر به دست ! سر پسرک شوره زده بود ! شوره ناشی از عرق تابستونه ... و این زن همسر دوم پیرمرد نابینا بود و این هم پسرکش ... شاید زنگوله های پای تابوتسوالساکت ...

ملتمسانه گفت که حتی یه پنکه ندارن که بچه ها تو این گرما کمی خنک شن ناراحت...

×××××××××××××××××××××××××××

خانم دکتر طرح عمومی اش رو میگذروند و همسرش طرح تخصص رو ... شهری با فاصله بیش از یک ساعت از مرکز استان و کودکش رو پیش مادرش گذاشته بود ... اواخر طرحش بود که همچنان به خاطر طرح همسرش موندگار بود ... شروع کرد واسه رزیدنتی خوندن و کودک 3 ساله اش همچنان پیش مامان بزرگ موندقهر ...

××××××××××××××××××××××××××

نمیدونم شغل اصلی اش چی بود اما به عنوان تاکسی سوار شدم !! صندلی جلو نشستم و سه مسافر هم عقب سوار کرد ...

مرد جوونی بود و پسر بچه 3-4 ساله اش کنارش خوابیده بود ... یه پاش سمت صندلی راننده و یه پاش سمت صندلی من ! خواب خواب بود .. آروم آروم .. سرش رو شونه پدری بود که نان شبش رو در می آورد .. یه کامیون کوچولو و یه موز روی داشبورد نگاهم رو دزدید که بیش از این رو چهره پسرک زوم نکنم ! شاید دل پدری میشکست ناراحت؟!!

××××××××××××××××××××

ادامه داره ...

 


قطار
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥   کلمات کلیدی: گلگشت ،گویه

 

قطار زندگی داره حرکت میکنه ، میخوای بپری سوارش شی یا

 بمونی بند کفشت رو ببندی ؟؟؟تعجب

جواب نوشت :

عزیزم به دنبال آذرخش باید تو آسمون بگردی .. چشمک

روزگار نوشت :

بد کردی .. بد کردم ... بخشیدم !!! بخشیدی ؟؟؟

نکته نوشت :

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی، اما سالها طول می کشد تا این را بفهمی. وقتی هم که آخر سر می فهمیش دیگر خیلی دیر شده .و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست.
چارلز بوکوفسکی

خوش نوشت :

 گفتم باید برم .. فکر نکردم به این زودی تعبیرش بشه رفتن به یه غار

واسه آمادگی امروز با دوستان رفتیم یه سوله که محل رختکن یه پارک آبی بود و کارگاه فرود-صعود ریخته شد و تمرین صعود به دو روش با حداقل وسیله و با یومار و کرول ...

مدتها بود دست به سنگ و طناب نزده بودم ! فکر کنم آبشار کمجل بود -5 سال قبل-و حالا قراره برم یه غار و باید بتونیم یه ارتفاع 12متری رو فرود بریم و موقع برگشت روی یه طناب صعود کنیم ...  فکر کنم یخ بزنم تو برنامه


فال
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤   کلمات کلیدی: فال ،گویه

 

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

اینچنین با همه در ساخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای در انداخته ای یعنی چه

 

نباید لپ تابو روشن میکردم.. نباید این فال رو میدیدم ؟؟؟

- خسته ام از باید ها و نباید ها

از کاشکی و کاش گفتن ها

خسته ام ...

باید برم .. برم یه جای دور ...خیلی دور


حاجی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠   کلمات کلیدی: رزیدنتی ،شعر

وقتی کلیپش رو دیدم حس خیلی خوبی داشتم ... بی مناسبته این روزا اما خوب با دیدن متن شعرش بازم حس خوبی داشتم :

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

 شما را از خدا بهتر

 خدا را می شناسم من

××××××××××××××××××××××

اوائل مهرماه بود، تازه کشیک شروع شده بود که مشاوره های درخواست ICU  رو بررسی میکردم ! اندیکاسیون بستری داشت و ماهم تخت خالی .. پذیرش شدو کاراشو انجام دادم. تنها همراهش پسرش بود و از شهرستان ارجاع شده بود .

بازم مورد گیلن باره .. مرد میانسالی که بعد از آمادگی واسه اعزام مراسم حج و تزریق واکسن ها ، علائمش بروز کرد و به تدریج ضعف و شلی عضلانی پیش رفت.

بستری بود و بود و بود ... همیشه هم پسرش بود .. هر وقت سر میچرخوندی بود ! خودش هم زن و بچه داشت و اینجا مکان اسکانی به سختی پیدا کرده بود. با عشق و علاقه و نه فقط وظیفه شناسی صرف کارها و اقدامات رو پیگیر بود .

همزمان مریض مشابهی داشتیم ! امیر جوونی که سرباز بود و روند بیماریشون مثل هم پیش رفت و هردو اینتوبه طولانی و بعد هم تراکئوستومی و این میون پدر امیر هم وظیفه شناسانه پیگیر بود و اینها با درد مشترک صمیمی شدن ...

امیر خوب شد و ترخیص ! پسر هم خوشحال بود شاید امیدوارتر به بهبودی پدر .. اما میدونست - گفته بودیم که سن و سال و شرایط جسمانی پدرش کار رو دشوارتر میکنه! چندین نوبت سپسیس و مقاومت دارویی و شرایط بد قلبی ...

میدونستم منتظر خبر خوبه اما ... واقعیت رو همیشه گفتم و البته که همیشه جای امید هست ..

همسرش از مراسم حج برگشت و پسر خیلی کوتاه رفت شهرستان و برگشت ....

روزهای آخر شد و .... دیگه کم آورده بودم ...چی میگفتم .. شاید ...

شاید خدا دوسش داشت که به جای خونه اش پیش خودش میبردش... محرم شد .. رفت  فرشته

××××××××××××××××××××

بس حلقه به در کوفتم آواز نیامد ،

 من هیچکسم ؟

یا که در این خانه کسی نیست؟؟


لقمه لقمه
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤   کلمات کلیدی: رزیدنتی ،گویه ،فیلم

 

خوشم می آد که به سبک خودم اول SMS  میده که مبادا در این وانفسای کشیک خواب نباشم ! و خوشترم که به یاد اونروزا که به رزیدنت سال بالا پیشنهاد بی شرمانه اش رو میدادم و یا پیشنهادش رو میشنیدم , پیشنهاد بستنی در این سرما رو میده !! حیف که داشتم شام میخوردم !! اما این از لذت ماجرا کم نکرد که وصف العیش نصف العیشلبخند .. و خوشتر ترم که ....

شام میخورم ؛ شامی که به یمن سرآشپز جدید و خوش سلیقه جوجه چینیه .. به نسبت خیلی از غذاها بهتر و خوشمزه تره ...

لقمه اول :

شام مهمانی سعادت آباد !! و زنی که خوش است به اینکه هر مهمانی کی اولین بار دستپختش - جوجه چینی -رو خورده ...

لقمه دوم :

دوستی که اظهار خوشحالی میکنه از دیدن فیلم و تلنگری که خورده ...

آدمی که به همراه و شریک زندگیش خیانت میکنه ؛ هیچ وقت قابل اعتماد نخواهد بود شیطان

لقمه سوم :

بستنی خورون سالهای شباب اونم از نوع پارک ملتیش

لقمه چهارم :

هوس بستنی وسط زمستون تو یه شهر کوچیک و بالاخره سوپر اصلی شهر دو سه طعم بستنی بهم میده که حق انتخاب هم داشته باشم ! اصلا هم مثل فروشنده سوپر اول که نداشت تعجب نکرد از هوس خانم دکتر شهرشون... و با اون ژله و میوه ها چه سان شاینی شد........

لقمه پنجم :

باز هم HIT  و باز هم نبودن داروی انتخابی جایگزین و باز کمبود و نبود ..  باز جوونی رفت .. تنها دلخوشی که میشد به همسرش داد : حتما آدم خوبی بوده که این شب رفت

و اون زن موند و چجوری 2 تا بچه اش رو بزرگ کنه ..

لقمه ششم : (به بهانه دو زن )

زمانی که خبر مرگ همسر به زن - نیکی کریمی- داده میشه و خطاب به دوستش- مریلا زارعی- میگه حالا چطور بچه هام رو بزرگ کنم تنهایی ؟؟؟سوالخمیازه

لقمه هفتم : ( به بهانه درباره الی و به بهانه ...بی بهانه)

اونجایی که احمد جواب علت طلاقش رو از قول همسرش میگه :

یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه ...ناراحت

لقمه هشتم :

به شیوه ای عجیب  !!! هییییسسس!!!کشیک میدم ... آخرش میشه 5 تا طی یک هفته !!

لقمه نهم :

همکار عزیز.. دوست گرامی .. استاد من !! اینقدر سیگار نکش .. میکشی بکش ! تو اتاق rest  نکش ... 24 ساعت بعد فکر کنم منم یه سیگاری بودم !!! بازم هیسسس

لقمه دهم :

فکر کنم فهمیدم چرا چاق نمیشم !! آخه این شام بود یا سالاد فکرخوشمزهمتفکر

 

حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویشخواب

 بعد نوشت : باید میخوابیدم ! اما مریض بدحال تصادفی !! 4:30 خوابیدم در حالیکه خوشحال بودم که علیرغم همه توضیحات منفی که به برادر مریض دادم ، هنوز میتونستم بگم زنده است و پایدارتر از اول عمله !!! هنوز خطر برطرف نشده اما این مرحله به خیر گذشته

بعدتر نوشت : فعلا کمی از وزن کاهش یافته قبلی رو جبران کردم


ارزش
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩   کلمات کلیدی: فیلم ،رزیدنتی

سکانس اول

طلبکار شوهر به زن: خیلی بهش وفاداری ؟؟

زن: به خودم وفادارم...

طلبکار : ارزششو نداره

زن : واسه خودم ارزش قائلم...

"سگ کشی"

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 سکانس دوم

- لعنت به تو که ...

-لعنت به من که یا خیلی زود میگم یا خیلی دیر... یا خیلی زود رسیدم یا خیلی دیر..

 ای دریغ و حسرت همیشگی

 ناگهان چقدر زود دیر میشود

××××××××××××××××××××××××××××××××××

عاشق دو تا سریالم ... هر کدوم یه جوره .. هر کدوم یه دنیاست واسه خودش..

"آناتومی گری "  مخصوصا عاشق اون نتیجه گیریها و تذکرات آخرشم ... یه عالمه حرف دارن...

" سریال هندی " اونم یه سریال زندگیه ... پر از فراز و نشیب .. عاشق این در هم برهم بودنشم  ؟!!!

××××××××××××××××××××××××××××××××××

منتظر استاد جدیدی هستن که جایگزین استاد قبلی بشه ...

میپرسه که به جایی تعهد دارم ؟

میگم : احتمالا باید .... برم !

-چه مدت ؟؟

-حداکثر 2 سال

( سوال کردنش کمی مشکوک بود )

حس خوشایندی داشت ....لبخند

××××××××××××××××××××××××××

-باید اول واسه خودمون ارزش قائل شیم ...

-باید اول به خودمون تعهد داشته باشیم...

-باید....


پاییزه
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦   کلمات کلیدی: روزگار ،یادبود ،گویه ،شعر

پاییز علیرغم همه زیباییاش واسه من غم داره .. یه جور غم کهنه !!!ناراحت

نمیدونم از کجا شروع شده ؟

مطمئنا از ذوق و شوق مدرسه و شروع درس ومشق که نبوده !!!

شاید از میوه هاش که معمولا دوست داشتنی نیستن واسم ..

شاید از شروع سرما که خیلی دلخواهم نیست ...

شاید هم ...

اما من برگ ریزوناشو دوست دارم ... برگای زرد و خشکی که زیر پاهات خرچ خرچ که میکنن بجای اینکه به خرد شدنشون فکر کنیقهر ؛ حس خوبی بهت دست میده خوشمزه

درختای گلاب دره شو دوست دارم که شبیه درختای روستای سنگان رنگ رنگی اند!

جنگل عباس آباد رو با بی آبی پاییزیش دوست دارم...

صعود شبانه های رمضان های پاییزی رو دوست دارم...

هر چند بارونای بهاری رو بیشتر از پاییز دوست دارم اما بازم عاشق اینم که کنار پارک طالقانی تو ماشین بشینم و شر شر بارون آذری رو زیر سقف امن اون حس کنم و وقتی آروم تر شد و آروم تر شدم بریم قدم بزنیم ... حتی بدون چتر ! مژه

شاید هم باقلا خوردیم یا آش یا حتی لبو ...خوشمزه

حتی اشکای بارونی رو هم دوست دارمساکت

 

من نمی دانم !
در زیر باران
قطره ها من را نوازش میکنند ؟؟
یا من قطره ها را ؟؟

×××××××××××××××××××××××××××××××8

زنگ زدم واز کار و بیمارستان میگیم ؛ میگه این روزا حالم گرفته است .. یه جورایی دپ زدم ! میگم : اشکالی نداره ! تقصیر آسمون ابریه .. بباره ! حال ما هم باز میشه !!!

اومدیم یه سوال پرسیدیم و کمی بعد : این روزا حالم گرفته است و دوباره دیروز : ماژور دپرشن شدم !! یه 20 روزیه که حالم گرفته است ... دست و دلم به هیچ کاری نمیره !!

میگم استاد دیگه برف اومد ؛ دیگه آسمون هم بارید - حرفی که به همکارم زده بودم- حالا دیگه باید خوب شید...

برید اسکی ... من سال اول که حالم داشت گرفته میشد ! رفتم اسکی و خیلی حالم خوب شد و یا قبل از امتحان رزیدنتی یه روز رفتم تور دوچرخه سواری ! اینقدر  حال و روحیه ام عوض شد که نگو !!!

***************************************

جلسه که تموم میشه , در حال خداحافظی میپرسه : ماشین داری ؟

بله استاد

بیرون که میآیم و شدت برف رو میبینه , بازم میپرسه : ماشین داری ؟

بله استاد

عاشق این استادام که حواسشون به همه چی هست , حتی اگه حواسشون نباشه لبخندمژه

*******************

پاییزه پاییزه

برگ درخت میریزه

هوا شده کمی سرد

 روی زمین
پر از بــــرگ زرد

××××××××××××××××××

صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشت‌های من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
«تو نخ ابره، که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه»


تنهایی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳   کلمات کلیدی: شعر ،روزگار ،گویه

 

داشت یکی یکی زیرآب میزد ... آخ که حالم داشت به هم میخورد !! حدس میزنم اگه وبلاگ داشت چیا مینوشت و چجوری !!!

 

سعی میکردم از اون سمت فاصله بگیرم ! مثل پاچه خوارها اطراف استاد نباشم !! خودم رو سرگرم کارها میکردم .. این میون اما نمیتونم نگم که تعریف استاد خیلی خوشایند ما شد و تلافی جو سنگین رو درآوردخجالتخوشمزه

*****************************

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

باید از اول میگفتم...ناراحتساکت

حالا تنها چیزیه که میتونم بگم ؟؟؟

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه

 که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

توصیه نوشت :

 

تلاش برای زنده کردنِ یک رابطهِ از دست رفته مثل اینه که بخوای یه چای سردشده رو با ریختن آب جوش گرم کنی نه رنگش مثل اول میشه نه طعمشساکتمژه

 

همینجوری نوشت :

شناختن آدم‌ها چندان سخت نیست؛
کافی‌ست با "ارزش"هایشان شوخی کنیدشیطان

بازم جواب نوشت : خیلی راهنماییتون نکردم ، نه ؟!!!!!!!!!!

و باز جواب نوشت : رها جان ! خودم هم میخوامش ... زیاد سخت نیست .. خیلی هم دور نیست!


حلقه
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧   کلمات کلیدی: روزگار ،فیلم

 

ماجرا رو تعریف میکنه ... همین جور که تعریف میکنه من بهتم بیشتر میشه.... شوک زده ام یه جورایی ..

آخرین جمله اش اینه که :

بالاخره یکی پیدا شد که مجبورت کنه حلقه ات رو دستت کنی !! اون دو تا که نتونستن .. معلومه این یکی میخش رو چهارنعل کوبونده  !!!

من همچنان شوک زده ام ...

×× بالاخره سعادت آباد رو دیدم .. همراه دوستام روز عید غدیر رفتیم ... چند دقیقه  اولش رو ندیدم اما واقعا فیلمیه که حتما به دیدنش می ارزه... این که طلسمش شکسته شد...

نقدش بماند ! احتمالا یه بار دیگه باید ببینمش ... اما واسه دوستم که قبلش سر موضوعی بحث داشتیم تلنگر خوبی بود ... گاهی این تلنگرها لازمن

××× فینال گوگوش آکادمیه ! حدس میزنم آوا فینالیست شه ... ببینیم چی میشه ..

×××× درس که نمیخونیم ! فیلم می بینیم

بعد از سالها - دقیقا بعد از کنکور سراسری- دوباره فیلم دو زن رو دیدم !!  و البته

بید مجنون رو ... گهگاهی هم قستمهایی از سریال آناتومی گری رو میبینم ! بیشترش فعلا تکراریه

اگه شروع کنم کتاب خوندن ! واقعا باید فاتحه امتحان درون بخشی رو بخونمممممم

حالم گرفته از این شهر
که آدمهایش همچون هوایش
ناپایدارند
گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود
گاه چنان آلوده که نفست می گیرد

توضیح نوشت :

گوینده جملات و مورد صحبت هر دو آقا بودن !!!

جواب نوشت : من که نمیشناسم !!!!!!!!


طلسم نشکسته
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠   کلمات کلیدی: روزگار ،یادبود ،شعر

 

@هنوز نمیتونم راحت نه بگم ... نه اینکه نتونم .. شاید بیشتر از نتونستن ؛ نخواستنه!!!!!!!!!!

بعد از کمی استراحت و تعطیلات , یه کشیک فردا تبدیل شد به سه روز کشیک متوالی!!!!!!!! و اکنون بنده مجبورم فردا به جای برف بازی کردن با دوستان , یه جوری خستگی سفر و این کشیکا رو در بیارم ... تازشم یه سری کارای جا مونده واسه انجام دادن .. از طرفی مهمون و مهمون بازی...

@@ تا حالا 2 بار قرار بوده با دوست جونم سینما بریم و نشده و این طلسم بدجور اوضاع رو به هم ریخت .. موندم باید منتظر سومیش باشم ؟؟؟ نگین خرافاتی شدم آآآآآآآآآ دوست جون تو بیا شهادت بده خوب

شش و بش رو دیدم و طبق پیش بینی که میکردم اصلا فیلم خوبی نبود ...

سعادت آباد رو هنوز ندیدم ... به زودی میبینمش ... امیدوارم سطح انتظارم بالا نرفته باشه و خوشم بیاد ازش

@@@

کوچه لر سوسپ میشم

یارگلنده توزالماسون

اله گلسین اله گتسین

آرالیخدا سوزالماسون


ٍEXCITED
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧   کلمات کلیدی: روزگار ،گویه

 

اول اینکه عید همگی مبارک تشویق.. خوب نبودم ! حوصله هم نداشتم بیام ..حرفی که نیست ؟!!

دوم اینکه این روزها عجیبن !!! روزها که نه ! این منم که عجیبم .. مسخ شده ام ... باور کنید..تعجب

سوم اینکه :شنیده هام رو باور کنم یا دیده ها رو ؟؟قهرساکتآخ

چهارم اینکه:هر کسی بالاخره یه روزی با واقعیتهای تلخ زندگی اش مواجه میشه .. نمیدونم کدوم روش درسته ؟؟سوال

- مرگ یه بار ! شیون یه بار

-از این ستون به اون ستون فرجه

پنجم اینکه : یه رشته کوه دارن ، بین 6 تا کشور مشترکه ! ما دو تا رشته کوه داریم قدرشون رو نمیدونیم !!

رشته کوه آلپ

 عکسی از رشته کوه آلپ

ششم :

شنیدید دیوار حاشا بلنده !!! البته بعضیا خوب بلدن از این دیوار بلند بالا برن... اونی که باید تذکر میداد و یادآوری میکرد، من نبودم .. فرشته

اما خوب من که بودم ...هییییییسسسسسسسسسسسسسسناراحتساکت

هفتم :

بیا شمشیرها را کنار بگذاریم
دستهایمان را بشوریم و چیزی بخوریم
اما چرا دستهای تو خونیست و پشت من میسوزددل شکسته

 جواب نوشت : ما هم اینقدرها زیاد نیستیم ... سخت نیست آآآآآآآآآا

آخر نوشت : بالاخره اولین برف هم اومد ... برف پاییزی ...... بیشتر از کمی غافلگیر شدم

بعدا نوشت : سر حرفم میمونم !! امتحانش سخت نیست  .. شک هم نکنید ! میدونم شک نداشتید


خدمت؟!!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱   کلمات کلیدی: پزشکی ،رزیدنتی

 

مثل من و امثال من آناتومی خوند .. فیزیولوژی و بیوشیمی .. با جسد کلنجار رفت و بر ترس از کالبد  یک مرده غلبه کردشیطان .. یکی یکی اسم میکروب و ویروس و انگل حفظ کرد و شکلاشون رو روی محیط کشت و لام و زیر میکروسکوپ دید...

بافت شناسی رو کامل خوند و فرقی نداره جان کوئیرا با ترجمه کی بوده ؟! و شکل بافتها رو زیر میکروسکوپ یاد گرفت و پاتولوژی رابینز و اطلسهای آناتومی رو یکی یکی زیر و رو کرد تا بالاخره شاخه های عصب و شریان رو یاد گرفت ..

امتحان علوم پایه داد و کورسهای فیزیوپاتولوژی پاس کرد .. حتما اون موقع به قلب علاقه مند شد .. استاجر شد و یکی یکی بخشای بیمارستانی رو تو یکی از دانشگاه های کشور گذروند .. امتحان پره اینترنی رو هم خیلی بد نداد حتما ؟!!سوال

و بخشهای اینترنی !! گاه با رزیدنت و گاه با اتند آنکال ... بالاخره پایان نامه و پایان دوره پزشکی عمومی..

نوبت طرح شد .. یه جایی واسه خدمت احتمالا ؟!!

کشیک بود .. شاید خواب بود اما از اون خوابایی که گوش به زنگ صدای در یا تلفن پانسیونی ....

و در سیاهی شب یا روسیاهی روز بود که ... که دردی جانکاه بیدارش کرد..ناراحت.

درد زخم چاقویی که به ناحق بر شکمش وارد شد.. کینه ای که کسی از آدمهای آن دیار با همکارش داشت و او که شیفت عوض کرده بود زخمی این کینه شد..

تا به امروز که نزدیک 2 سال میگذره ، 7 بار جراحی ماژور شده .. کلستومی شد.. چست تیوب گذاشته شد .. برشهایی که بر روح و جانش زده شد... امتحان دستیاری داد ... حتما نمره خوبی آورد .. رزیدنت رشته ای خوب در دانشگاهی خوب ..

و امروز .. هنوز درگیره ..

+ استاد گفت : وقتی اومد واسش کاتتر اپیدورال بذار .. ازشون خواستم چون همکاره ، خود استاد بذاره  !

( کاتتر اپیدورال برای تزریق داروی مسکن که نیاز به داروی وریدی رو کمتر کنه و عوارض کمتری داشته باشه )

این  شاید کمی از دردهاش رو کم کنه اما درد  و زخم اصلی رو هیچی کم نمیکنه .. درد اینکه تاوان خدمت در منطقه ای محروم اینه ؟!!

 

@ادامه نوشت : دیدم که دیدی ... برق نگاهم رو دیدی و برق نگاهتو دیدم ...بغل

@دوست نوشت : رفتی ته اون کوچه ... بپرس خانه دوست کجاست ؟!!مژه

@گله نوشت : قراره دیگه هر چی میگم گوش کنه !! قراریه که خودش گذاشته ! من نخواستم ... اما یه معاینه ساده بخاطر یه مشکل احتمالی اورژانس رو هم پشت گوش میندازه و اصرارهای منم فایده نداره !!

یکی بهشت بگه مگه مجبوری قرارای اینجوری بذاری ؟! تازشم اگه بچه حرف گوش کنی بودی ، سورپریز میشدی در حد تیم ملیییییییییییییساکتخوشمزه

@ درس که نمیخونیم .. بریم سفر


رابین هود
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥   کلمات کلیدی: روزگار ،دانشجو

 

دوشنبه روزی بود .. شنبه اش خودم کشیک بودم و یک شنبه هم با تماس یکی از همکاران در حالی که تازه خونه رسیده بودم ، بعداز استراحت کوتاهی به جای ایشون کشیک رفتم ...

بعد از این دو روز کشیک هم شیفت کاری صبح در ICU  , اطلاعیه مسابقات رو دیده بودم و تماس گرفته بودم که میشد شرکت کنم و ثبت نام اولیه لازم نداشت ؛ فقط کافی بود خودم رو ساعت 3 به سالن برسونم - هر چند مخصوص کارمندان و هیات علمی بود-

به سختی تونستم حدود 3 از بیمارستان بیرون برم .

از نگهبان در ورودی آدرس رو پرسیدم و گفتم واسه مسابقه اومدم , ضمن راهنمایی گفت که اول شی هااااااا تو کلامش حس خوب و مثبتی بود. خوشم اومدلبخند

 وقتی رسیدم نفر آخر ثبت نامی بودم و خیلی ها رکوردشون رو زده بودن و رفته بودن ...

آخرین مسابقه ام رو سال 85 داده بودم و دیگه حس مسابقه نداشتم تا امروز ! حتی کفشم هم مناسب نبود ! پاشنه داشت !!! مجبور بود در بیارم ! خستگی و ... بماند

تپانچه رو که برداشتم , حس خوبی داشتم ! حس روزای تمرین تو سالن قدیمی ... فرشته

قلق رو زدم که بدک نبود .. امیدوار شدم !!! و یه کارت 10 تیره مسابقه بود .. خوب زدم ! مثل سابق نبود اما ...قهر

یه نگاهی به رکوردا انداختم !کامل ندیدم اما فکر کنم اول شده بودم !! نفر آخر تفنگ هم داشت تیر میزد که از فرصت استفاده کردم و چند تا تیر هم با تفنگ زدم دیدم اوضاع خوبه ! حیف که نمیشد تو دوتاش شرکت کرد.

داور که هنوز تو شک سریع حساب کردن من بود - آخه کارت دو سه تا شرکت کننده آخر رو قبل از نوبتم سریع حساب کرده بودم و قرار شد اگه اشتباه حساب کردم از نمره من کم کنه !! وقتی دید کارتم اینقدر خوبه دیگه ........نیشخند

یاد کارتون رابین هود افتادم که نفر آخر رفت و ...عینکگاوچران

 

** این روزا نوشت :

وقتی طبقه آخر باشی ؛ هر چند هر روز که میخوای خسته از اون پله ها بالا بری ؛ خسته تر میشی اما در عوض این روزا صدای بارون رو بارونی میشنویبغل

صدای چیک چیکش آرومم میکنه و البته دلتنگ ...

آخه بارونو دوست دارم هنوز ...

××× جواب نوشت :

خصوصی شد ! خیلی سخت نیست آآآآآآآاا اصلا میخوای که ؟ اونوقت یه گشت بازار یا پیاده روی بافت قدیم می افتیم آآآآآآآآآزبان 

 


دست گرمش !
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥   کلمات کلیدی: روزگار ،یادبود

از استخر بر میگشتم , گرگ و میش بود ... هوا هم که سرد ملس ..  حال و هوام گرفته بود و  تازه کمی بهتر شده بودم .. مسیر رو سه قسمت کرده بودم :

اول کمی پیاده اومدم , سردم که شد سوار تاکسی شدم و برای تحویل گرفتن یه لباس دوباره پیاده شدم و بخش آخر رو هم پیاده تا خونه رفتم...

خیلی راحت با هم دوست شدیم .. دستم رو که گرفت ؛ بهش گفتم وای چه دست گرمی .. من بهانه قطع بهانه ها و گریه هاش شدم اما نمیدونست که چقدر انرژی از اون دستای گرم و کوچولوش گرفتم... موقع خداحافظی اسمش رو پرسیدم ؛ بر خلاف همه آشنایی های معمول .. علی کوچولو اون روز دوست من شد .. فقط همون روز و همون لحظه ها  ؟!!!

توضیح نوشت :

دوستان از میزان کوچولو بودن این دوستم پرسیدن !!!

نمیدونم زیر 18 کافیه یا ؟؟

البته بماند که بنده به رزیدنت سال پایینی که 5/1 برابر من هم سن داره شده که بگم بچههههههههههچشمک ( و صد البته که چون با ادبیات من آشنا هستن و اصلا هم بی احترامی نیست تو لحنم ، مشکلی نیست و میفهمن قضیه رو )ساکت


هستیم .. هستید
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱   کلمات کلیدی: فیلم ،رزیدنتی

 

@روزهای خوب و بد در کنار هم معنی پیدا میکنن !! هر چند این معنا واسم تلخ ترین معنای زندگیه ناراحت.. دلم نمیخواد تو اوج خوبی و خوشی ، با اومدن یه روز بد ، بگم حالا قدر اون روز خوشتو بیشتر بدون اما این هم یکی از حقایق تلخ زندگیه ...ساکت

@@ پیام داده نمی نویسید ؟ کنار یکی از دوستانم روی یه صندلی پلاستیکی ته سینما آزادی دارم فیلم میبینم .. گروه سه تفنگدار مدتیه که نتونسته سه تایی شه .. یکی اش همه اش نیست ...

پیام میدم بزارید سوژه بسازم !! نیشخند

در دقیقه نود رسیدیم ! همه چی خوب جور شد ! یه جای پارک راحت تو اون شلوغی ، بلیطی که تموم شده بود و فقط یه دونه مونده بود ! یه سوال که یکی ؟ و پیشنهاد که اگه با همون قیمت روی صندلی پلاستیکی میشینید مشکلی نیست و ما شدیم ردیف آخر سینما .

فیلم " زنان ونوسی ، مردان مریخی "  فیلمی که اصلا جالب نبود؛ هیچ شباهتی به موضوعی که فکر میکردم نداشت .. طنز جالبی هم نبود ! پیغامش هم اون چیزی نبود که میخواسته بگه .. در کل تنها نکته اش خنده های بامزه آقای مسن کناری که با همسرش اومده بودن و گهگاه اون قسمتهایی که به شوهر گیر داده میشد ، خیلی بامزه قهقهه میزد .. خنده

@@@ یه قرار سینمایی دیگه ! این دفعه دیگه وقت اضافه رسیدیم ! بلیط گرفته بودن و ما فقط رفتیم سر جامون نشستیم ..

زندگی با چشمان بسته !!! هر چند دلم فیلم دپرس کننده و غمگین نمیخواست اما فیلم خوبی بود ! به دیدنش می ارزید .. یکی دو صحنه مسخره داشت اما در کل بازیها بد نبود و موضوعش هم قابل تامل بود ! متفکر

@@@@چیف شده ایم در کشیک ..  ما رو که کسی آف نمیکنه .. ما سال یکی آف میکنیم .. البته شیرینی هم میخوریم ساکتگاوچران شکمو نیستیم به خدا .. اما خوب این شیرینی ها میچسبه


تولد
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦   کلمات کلیدی: مناسبت ،فال

 

تولدم بود .. تو جمع دوستام ... برنامه اش نه خیلی آسون نه خیلی سخت هماهنگ شد... یه گزینه بازم قله توچال با تله کابین بود اما خیلی طرفدار نداشت ... قرار کمپ شبانه تو یه نقطه خوش آب و هوا همین اطراف که تعداد در مجموع شدیم 9 نفر

از یکی از راهنمایان قدیمی آمار یه همچین جای مناسبی گرفتم که روستای آبنیک رو معرفی کردند . مسیر صعود قله جانستون که اردیبهشت سال 85 رفته بودم ...

تازه هوا گرگ و میش بود که جای مناسبی کنار رودخونه پیدا کردیم و 2 تا چادر برپا شد و محلی هم واسه کسایی که بیرون چادرند ... آتیش و جوجه کباب و تولد بدون کیک و آخرشم یه عالمه بازی و شب بیداری ... من که دیگه 3:30 کوتاه اومدم و زیر سقف پرستاره آسمون با نوای رودخونه خوابیدم .. هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود اما میشد تحملش کرد...

صبح بعد از صبحانه و برگشتن به تهران یه کیک تولد با یه شمع خوشکل تو پارکینگ مجتمع تجاری الماس شد حسن ختام برنامه

اینم فال تولدم :

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

بعد نوشت :

چون بیشه از شیران تهی گردد

روبهان پادشاهی کنند

  ((( اینم اصلاح شده اش که یکی از دوستان تذکر دادند :

چو بیشه تهی ماند از نره شیر

شـغـالان به بیشـه در آیند دلیر

چـو بیشه ز شیـران تهی یافتند

سـگـان فرصـت روبهـی یـافتـنـد


← صفحه بعد