آذرخش

یه دستیار دوره تخصصی که میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنه

سرنوشت
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤   کلمات کلیدی: عید ،رزیدنتی

 

سیزده بدر بود .... قبل از 8 بیرون اومدم .. دیدن آدمایی که بقچه به بغل از ماشینا به سمت پارک میرن خیلی حس خاصی نداشتخنثی ... شاید چون من مثل بقیه بیرون نیومده بودم که :

سیزده رو در کنم ...

غمها رو در کنم

شادیهامو صدبرابر کنم

انتظار کشیک خلوتی داشتم ... نمیدونم رمزش چیه که آمار سزارین روز 13 کم میشه !!

آقا پرهام دو هفته زودتر بعد از اینکه مامانش از شب قبل درد کشید به دنیا اومد .. یه عالمه آب ( مایع آمنیوتیک) خورده بود .. چندین نوبت ساکشنش کردم..

شاید همزمانی 13 بدر با تولدش باعث بشه که هیشکی تولدشو یادش نره.

سن نوشت :

سال پایینیم بعد از اینکه کلی اشتباه حدس زد - و البته هدفش این بود که هر جور شده ازم عیدی بگیره !! حالا مجبوره به خاطر اینکه ازم بزرگتره بهم عیدی بده !

تو کشیکا که بالاخره یه جورایی عیدی گرفتن - حسابی آف و آف بازی بود آآآآآآ ریسک کردم اساسی که اینقدر آف دادم اما خدا رو شکر خبری نشدلبخند

 یه عالمه تخلیه اطلاعاتی شدم و از جمله بازم مجبور شدم سنم رو لو بدم که این دفعه نهایت حدسشون این بود که 2-3 سالی کوچیکتر حدس زدن ! موی سپید که نمیبینن

ایمیل نوشت :

به سرنوشت بگو:اسباب بازی هایت بی جان نیستند...

آدمند،میشکنند....

آرامتر!‬فرشته

فال نوشت :

لحظه سال تحویل خوشحال از این بودیم که روی قایق نیستیم و بالاخره 3 دقیقه زودتر خودمون رو پای سفره رسوندیم و مجبور نیستیم تمام سال روی آب باشیم اما حواسمون نبود که فال نداریم ( فالنامه حافظ)

آخر تعطیلاته و هنوز اول ساله ... اینم فال :

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

 

سیزده نوشت :

بعد از  خداحافظی عجیب و غریب تابستون با یه دوست ! حالا هم دو تا خداحافظی نه چندان عجیب و غریب ....

کم کم باید پیله ام رو بتنم !!

قدم بعدی خداحافظی از اینجاست ... اینجایی که نه تنها یه دفتر خاطرات ، و نه یه خونه مجازی !!  که یه زندگی بود ...

دوستان و همراهان عزیز ... بهترینها رو واستون آرزومندم

اگر بار گران بودیم و .............بامن حرف نزن


مرا چه میشود؟
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱   کلمات کلیدی: روزگار ،رزیدنتی

 

بی خیال !!!!!!!

آخه از چی بنویسم ؟؟؟ از تختهای پر اینجا یا تختهای خالی اونجا ؟

از اون کشیک که حوصله ام سر رفته بود تا این سری از کشیکا که هر چی اوضاع رو جمع و جور میکنم ، آخرش یه اتفاق جدید می افته ...آخ

از هوای بهاری که دل منو می سوزونه که باید  فقط گهگاهی قدم زنون موقع رفت و آمد تو حیاط نصیبم بشه .. دلم بستنی زیر نم نم بارون میخوادناراحتخوشمزه

 از فیلم گشت ارشاد که با اطلاع و لطف یه دوست در آخرین روز اکرانش رفتیم و یا شاید از دیدن مدیر گروه گرامی در پارک ملت بعد از دیدن فیلم در حین عکاسی از مجسمه ها و گلهای بهاری اونجا.... راستی تازشم به اصرار از منم یه عکس یادگاری گرفت ... فرشتهلبخند

تا حالا مدیر گروهتون ازتون عکس بهاری گرفته ؟؟؟


A STAR FALLEN
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤   کلمات کلیدی: عید ،گلگشت

 سال خوبی واستون آرزومندم

 ... اینم یه سفر دیگه !! چندان بهش دلخوش نبودم اما خیلی بهتر از آنچه که فکر میکردم شد .  با وجود سفر یک هفته ای از سفر قبلی نوروزی قشم کمتر خسته کننده بود . برنامه خواب و خوراک منظم تری داشت .چند روز وسط سفر هوا بد بود و باد شدید...

تجربه شبانه دره ستارگان-12 کیلومتری قشم- و آسمون پرستاره و لذت دیدن ستاره ها از روی یه سقف که شبیه تجربه کویر بود. میشد ستاره چید ... و چیدم!!

 دیدن جزایر ناز که سه تا جزیره کوچیک و نزدیک ساحل هستن ، وقتی که میتونی با کمک جزر روی سنگهای کف دریا راه بری و به دو تا از جزایر که بزرگترن برسی خیلی جذاب بود. امکانات خاصی اونجا نیست ! اما اگه هوا خوب باشه و مثل زمانی که اونجا بودیم باد شدیدی نباشه تجربه کمپینگ جالبی خواهد بود . به ویژه دیدن مد و بالا اومدن تدریجی شبانه آب که نصیب ما نشد.

بودن در جزیره هنگام تجربه عالی ای بود ! ساحل صخره ای قشنگی داره . خوردن غذای دریایی با دستپخت محلی اونجا شدیدا توصیه میشه: ماهی و میگو و قلیه ماهی! بهترین خوراک اخیرم بود. دلفین ها رو از تو قایق دیدیم و صبح روز بعدش کنار ساحل بودن !! شنای منظم و گروهیشون قشنگ بود.

همراه داشتن تعدادی دوچرخه لذت سفر رو بیشتر کرد ! چیزی حدود 15 کیلومتر رکاب زدم . یه سری گشتهای داخل شهر رو هم با دوچرخه میرفتم. 10-12 کیلومتر هم تو جاده رکاب زدم.دیدن مداوم دریا حین دوچرخه سواری حس خوبی داشت. جای شما خالی/

رکورد بستنی رو تو این سفر زدم ... تلافی ماه اخیری که از بستنی خوردن معذور بودم رو در آوردم.

× یه بخش کوچیک به نام سوزا که  دو شب اونجا بودیم و شدیم اصحاب صفه !! سکوی یه مسجد شیعی ویلایی با ویوی دریا ...  9 تا مسجد اهل تسنن داشتن / سر اذانها هم اغلب مغازه ها تعطیل میشدن.

اینم اولین فال سال جدید

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

پی نوشت :

کاش یکی بود یکی نبود توی قصه ها نبود.
اون که تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود


مبارک بادت این عید
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥   کلمات کلیدی: عید ،گلگشت

باز هم سفر ... باز هم جنوب

کیش و حالا قشم ... تجربه سفر نوروزی قشم  رو داشتم و باز هم تکرار

ماه اخیر رو مهمان بودم و در مجموع تجربه خوبی بود .. فقط  مورنینگ ها رو نرفتم و آخر کار هم مدیر گروه تذکرش رو داد که از نمره ام کم میشه.. خیلی واسم مهم نبود ! آنچه که باید یاد میگرفتم گرفتم ..

همکار خوبی هم داشتم که حسابی حق میزبانی و  دوستی رو ادا کرد . صبحانه ها به شکل خوب و کاملی برقرار شد . بازم ممنون

شاید به شکل روتین باید این روزای آخر سال مینشستم و به سالی که گذشت فکر میکردم و به روزایی که داشتم و کارایی که کردم و در نهایت واسه سال جدید فکر جدیدی میکردم اما فعلا باید آماده سفر شم . حتما اونجا فرصت بهتری خواهد بود.

دوستان عزیز پیشاپیش عیدتون مبارک . آرزوی نوروز به یاد ماندنی واستون دارم و سال خوبی رو شروع کنید


friendly
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی: روزگار ،گویه

*روزهای نه چندان بدی داشتم !! از طرفی خیلی چیزا خوب بود از طرفی خیلی بد !! موندم چطور گاهی دو چیز کاملا متضاد رو مدیریت میکنم ؟!!!!! خوب نتیجه اش الزاما خوب نیستساکتناراحت

* نخوردیم ! نخوردیم !  بعد از مدتها چجوری خوردم .... جاتون خالی!!!  گشنه باشی آخر شبی باشه کله پاچه ای چشمک بزنه... مجبورت کنن تلافی بدو بدو های اخیر رو در بیاریمژهخوشمزه

** وقتی حساب ترافیک عید رو نکنی ، مجبور میشی اونجوری رانندگی کنی و مسافر رو به پروازش برسونی ! حالا هم تو این بی بلیطی مدام به هم یادآور شین که میرسی و مثلا استرس ندارید

بی بهانه دوستان   ( برگرفته از یه ایمیل)

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ای است هول هولکی و دم دستی :

@این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند، اماخستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبارمی‌خوری‌ شان که چای خورده باشی به بعدش هم فکرنمی‌کنی...


دوستی با بعضی آدم‌ها مثل خوردن چای خارجی است:
@@پر از رنگ و بو. این،دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان بازی برای جوک‌های خنده‌ دار تعریف کردن برای ...فرستادن اس‌ام‌اس‌های صد تا یک غاز.اولش هم حس خوبی به تومی‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با
شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ ترین آدم روی زمینی. فقط
نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ
قیر! یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار
!در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای ...

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است:
 @@@باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظربمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه ـ جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی ...
 
××××××××××××××××
 
مهمونم !! لوله تراشه رو گذاشتم .. قبل از رفتن یه تذکر کوچیک دادم که کمی سفت بود ، واسه تعویض لوله دقت کنید.
امروز میگن : چرا نگفتی لوله گذاریش سخت بود ؟!
میگم : به نظر خیلی سخت نبود .... منم راحت گذاشتم !!! تعجب
جزئیاتی داره که بیخیال ...........

تورنامه
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی: گلگشت ،شعر

و اما ادامه سفر ...

وسط روز دوم شد و برگشتیم هتل و ناهار خوردیم و آماده رفتن واسه برنامه بعدی تور !!

یه پکیج تفریحی 7-8 ساعته شامل : پارک پرندگان - کلاسیک شو-دلفیناریوم - پرشین شو

با بازدید پارک پرندگان شروع شد که بیشترین تعداد طاووس رو داشت ! تنوع پرنده هاش خیلی کم بود- نسبت به باغ پرندگان اصفهان- اما پرنده های خودآموز داشت که میشد رفت تو دست گرفت و باهاشون عکس گرفت ... حسش نبود البته !

بازکردن پرهای طاووس رو از نزدیک دیدم و لرزشی که به پرهاش میداد !! واسم جالب بود .. موج قشنگی تو پرهاش ایجاد میشد.

کلاسیک شو در اصل نوعی سیرک بود با کارای جالب که بعضی هاش واسم خیلی جالب بودن ! هیجان زیادی نداشت اما از دیدنش لذت بردم.(کاری مشترک با گروهی روسی بود)

و اما دلفیناریوم !! یه استخر بزرگ با 3 تا دلفین - دو نر و یه ماده - و مربیاشون و دو تا گراز دریایی خواهر که از آبهای قطبی آورده بودن !!

واقعا نمایش قشنگی بود و خستگی روزمون رفت ... اگه بخوام از جزئیاتش بگم یکی نقاشی زیبای غروب خورشید که دلفینی به اسم اسکار کشید و به حراج گذاشته شد. شنای میکس مربی و دلفین و حرکات آکروباتیکشون !! آخر کار هم یه عکس یادگاری با یکی از دلفینا گرفتیم.

و آخر شب پرشین شو که یه جور برنامه موزیکال و طنز بود ... فقط بخشی از برنامه بود. 11 نوبت شام بود که ما به هتل برگشتیم و من واقعا گشنه بودم !! بیماری خیلی از توانم رو میگرفت ! و دوستان معترف بودن که آدم همیشگی نیستم !! اما خبر نداشتن که در همین حد هم دارم حسابی انرژی میذارم که همراه باشم !

×××××××××××××××××××××××××

روز سوم

تصمیم داشتم تا جایی که میتونم بخوابم و واسه صبحانه بیدار شم که کمی رفرش شم و دوست ما از این فرصت استفاده کرد و سحرخیز شد و رفت کنار ساحل یه قدمی زد و موقع صبحانه بهمون ملحق شد... بازیهای آبی باقیمانده و پلاژ رو واسه امروز گذاشته بودیم که هوا مساعد به نظر نمیومد.

غواصی خانمها ظهر بود و به سفارش اون قایقران بامرام به دوستش زنگ زدیم که گفت هوا خوب نیست ! ظهر مجدد تماس بگیریم ببینیم امکانش هست یا نه ؟!!

سمت پلاژ رفتیم ! هوای ابری گرفته با باد ! گفتن نمیشه دریا رفت !!!

اما ما سه تفنگداریم ! کوتاه نمیآیم ...خوشم میاد اونا هم پایه .. پیشنهاد دادم تا ورودی پلاژ بریم و شاید فرجی شد..

رفتیم و مسئولش پذیرفت که اگه ما میتونیم با این هوا بریم کنار ساحل ، بریم !! Ok

بنده خدا خبر نداشت با کیا طرفه!!! بلیط گرفتیم و رفتیم .. حدود 10 صبح بود ... واقعا سرد بود به شکلی که گاهی که خورشید از زیر ابر در حد چند ثانیه بیرون می اومد قابل حس بود.

پلاژ خصوصی بود خوشمزه!! فقط ما سه تا بودیم ! یه ساعتی که گذشت چند نفری اومدن ! و آفتاب هم تابیدن گرفت اما دریا مواج بود و غواصی تعطیل . تا حدود 3 بودیم و بالاخره اجازه شنا هم دادن !! تجربه جالبی بود .. با لباس گرم کنار ساحل بشینی و منتظر آفتاب شی ... ناهار رو همون جا خوردیم و آخرین نفرات رفتیم !!

این میون مقادیر متنابهی لرزیدیم و صدف جمع کردیم

×××××××××××××××××××

کمک کن جاده های مه گرفته

من مسافر و از تو نگیره ...

******************

 بعد نوشت :

راست میگه .. مدتهاست هر چی میگه ، فقط بیحوصلگی شنیده ... و همیشه بهانه ام شده درس نخوندن .. کلیپ عروسی که دعوتم کرده بود و شاید به خاطر یکی از همین بیحوصلگی ها نرفتم رو نشونم میده ! اینجا اتاق عمله ! نمیشه دید که ..

 شاید وقتی دیگر

بعدتر نوشت :

خبر خوبی بود ! خیلی خوب ... غافلگیرانه .. اما خوشی اش زیاد دووم نداره.. سعی میکنم این روزا دلخوش این خوشی باشم تا نگران اون ناخوشی


جای شما خالی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸   کلمات کلیدی: گلگشت

زنده ایم ! شکر ....

مریض شدم به شدت و حدت !! همزمان شدن با کشیکها و استراحت نکردن باعث شد سیر مزمنی پیدا کنه ... و اما بعددددددددددد

و اما بعد با این حال سفر رفتن دیگه آخرش بود ...

بالاخره سه تفنگدار هماهنگ شدیم که یه سفر - تور - کیش بریم و البته سفری متفاوت با بقیه تورها و سفرها و البته نه به قصد خرید ..

یه سفر 4 روزه !  حسابی فشرده شد و تقریبا به همه اهداف اولیه پیش بینی شده رسیدیم . از غرق شدن و یخ زدن و سقوط و ... جان سالم به در بردم

چند نکته !!!

- حتما وقتی میخواید سفر برید اولش یه نقشه تهیه کنید و خودتون سعی کنید مکانهای تفریحی رو قبل از سفر جستجو کنید

-در مورد کیش میتونید همون بدو ورود از مینی بوسهای خطی اونجا استفاده کنید و یه دوری دور جزیره بزنید و بهتر با اونجا آشنا شد ! - کرایه اش هم 300 تومانه !- واسه جابجایی بر خلاف آنچه که گفته میشه فقط باید تاکسی گرفت و کرایه ها هم نسبتا بالاست میشه گاهی از این مینی بوسها استفاده کرد.

-مکانهای ساحلی مثل کیش و قشم رو اگه تجربه میکنید حتما در اولین فرصت پیش آمده از امکانات دریا و بازیهای دریایی استفاده کنید چون هوا به شدت غیر قابل پیش بینیه !! البته ما کمی خوش شانس بودیم.

- کوفته کوفته ام .... یعنی همه بدنم درد میکنه .... هر قسمت از بدنم تو یه برنامه حسابش رسیده شد !! یعنی اون دنیا اینا از من شاکی میشن ؟؟

-همه چی از گرفتن قرمون قایق موتوری شروع شد ... محل اقامت نزدیک ساحل بود و قبل از اسکان رفتیم و سوار یه قایق شدیم و شوخی شوخی قایقران قبول کرد که فرمون رو بده به من و بهم یاد داد !! و البته بعدش دوستان هم تجربه اش کردن . باید گاز بدی تا قایق بره رو موج  و بعد گازش رو کم کرد ! فرمونش هم خیلی سفت بود ! تا نزدیکی یه نفتکش هم رفتیم. بعد از چند روز هوای بد دریا ، تازه آروم و آفتابی شده بود.

بعد از اسکان و عصرونه واسه برنامه گشت جزیره رفتیم !

درخت سبز و شهر هریره ! دماغه ساحلی که به علت غروب خورشید به خانه خورشید معروفه !  کشتی یونانی !  و در نهایت یه تور دریایی 2 ساعته روی کشتی نوید !

و اینگونه بود که روز اول با ساعاتی خوش گذشت ...

روز دوم هم بالاخره جت اسکی رو تجربه کردیم ! با همون قایقران با مرام قرار گذاشتیم که این باعث شد حسابی از ساحل دور بشم و موجهای بزرگتری رو تجربه کنم ! و البته بگم که میترسیدم خودم تنهایی اونقدر دور بشم یا اونقدر تند برم ! اونقدر تند میرفتم که آب تو صورتم می پاشید !!

و اما بعدش به راحتی به کاریز رفتیم !!یه قنات قدیمی بزرگ ! وافعا عمیق و بزرگ بود و اینکه اون زمان با این حجم کار کرده بودن شگفت انگیز بود.راهروهای پیچ در پیچ با چاههای ورودی برای محل ورود مقنی ها !!!

سفر ما یه جورایی MP3 بود .. پس ادامه داره...

× برگشتم و خبر خوش اول اسکار فیلم جدایی- A SEPERATION بود !!


و این است ...
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱   کلمات کلیدی: یادبود
شادباش
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥   کلمات کلیدی: مناسبت ،شعر

 

روز ۲۵ بهمن روز ولنتاین و ۴ روز بعد (۲۹ بهمن) از آن روز عشق ورزی ایرانیان می باشد . نتونستم از عشق بنویسم ... یهو این آهنگ تو ذهنم خونده شد ...

عشقتان جاودان              

عشق لالایی بارون تو شباست

              نم نم بارون پشت شیشه هاست

 لحظه شبنم و برگ گل یاس

                            لحظه رهایی پرنده هاست

 توخود عشقی که همزاد منی

                            توسکوت من و فریاد منی

 توخود عشقی که شوق موندنی

                            غم تلخ و گنگ شعرای منی

 وقتی دنیا درد بی حرفی داره

                            تویی که فریاد دردای منی

 توخودعشقی که همزاد منی

                            تو سکوت من وفریاد منی

دستای توخورشید ُ نشون میدن

                            چشمای بستمو بیدارمی کنن

صدای بال پرنده رو لبات

                            توگوشام دوباره تکرارمی کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

                            روز و شب هاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

                             لحظه بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

                             نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیـز با تو بودنه

                             آخرین پناه موندن منه

توخود عشقی که همزاد منی

                            توسکوت من و فریاد منی


بذار تا ابد بخوابم...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: روزگار ،رزیدنتی

 @قدیم تر ها یکی از چیزایی که باعث میشد خلاف کرایتریای مانیک بودن رو پر کنم ، پرخوابی ام بود که یه جورایی عاشق خوابیدنم و البته به موقع هم میتونم ازش صرفنظر کنم .. اما حالا دیگه کم کم داره نگرانم میکنه !!توجیه مناسبی واسش ندارم ... نه فصل بهاره ... نه گاز بیهوشیه ... نه کتاب دستم میگیرم که مثل خواب آور عمل کنه !! یعنی چی شده ؟؟؟

این روزا هم این آهنگ شده تم روزانه ام :

اگه این خوابه ...

بذار تا ابد بخوابم...

@@ به استاد میگم فکر کنم حالا من دپرس شدم !!

میگه : ولی من تازه دارم ازش خارج میشم البته با دارو !!!!!!

- : احتمالا بحران 40 سالگیه ؟!!ساکت

- : این بحرانه چیه ؟ دکتر ا. هم میگه ..

- من که نظری ندارم و هنوزم فیلم " چهل سالگی " رو ندیدم - البته نمیدونم به این موضوع ربطی داره یا نه ؟ سال پایینی که سن و سالی داره ادامه میده بحث رو و ماجرای پیامبری در 40 سالگی رو پیش میکشه و .....

ما هم که نفهمیدیم بالاخره دپرس هستیم یا نه ؟ !!!چشمک

 

@@@ ازش معذرت خواهی کردم نه اینکه لایق معذرت خواهی باشه ، بلکه دقیقا برعکس ... چون آدم بیشعوری مثل اون ارزش صحبت و بحث نداره ..

باید اینجوری خفه اش کنی ... بعععععععععععععععله ... نیشخندشیطان

@@@@برگرفته از یه ایمیل - هیچ ربطی به هیچی نداره-

آدم ها...!!دو دسته هستند...!!

یا مادر زاد *گرگ* به دنیا می آیند...!!...و یا *بره* متولد می شوند...!!

گرگها همیشه *گرگ* می مانند...!!ولی بره ها در نهایت یا به گوسفندی تمام عیار تبدیل می شوند...!!و یا اینکه یاد میگیرند چگونه *گرگ* شوند...!!قسمت جالب ماجرا اینجاست!!که گرگهای* بره زاده* حریص تر و خونخوارتر از گرگهای* گرگ زاده* می شوند زیرا!!* گرگ زاده ها * تنها از روی غریزه می درند...!!ولی...!!* بره زاده ها * از روی...!!عقده حقارت ...!!کینه...!!نفرت

اصلاح نوشت :

خوندم و خیلی سخت باورم شد .....  نذر کردم گریه کنی


شنل قرمزی
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤   کلمات کلیدی: روزگار ،گویه ،فال

-مامان واسم قصه بگو ..

-باشه ، بخواب ...

- از اون قصه راستکی ها بگو

- باشه...

یکی بود یکی نبود...

یه روز یه دختر با شنل قرمز و کلاه قرمز داشت خرم و شاد میرفت ... واسه خودش آواز میخوند و میخندید .. که یهو یه گرگ سر راهش سبز شد.

شنل قرمزی ترسید ! لرزید ... اما خندون گفت : تو کی هستی ؟ چی میخوای ؟

گرگه گفت : کاری ندارم ! کجا میری ؟

-خونه مادربزرگ

-منم میخوام باهات بیام !!! بیا با هم بریم اونجا

بخوریم مرغ و کباب ... بپاشیم نقل و نبات

-آخه  تو که آدم نیستی !!

-باشه من میرم آدم میشم بعدا میام با هم بریم ...

-پس بیا این شنل و کلاه رو بگیر

- گرگه رفت ... کم کم تو غبارا گم شد ...

شنل قرمزی موند .. همون جا ... رفتن گرگه رو میدید که یه شنل قرمز داشت و یه کلاه قرمز.... حالا چجوری بره خونه مادربزرگ

تنهایی بخوره مرغ و کباب  ؟؟؟ تنهایی بپاشه نقل و نبات ؟؟؟؟

قصه ما به سر رسید ..... کلاغه به خونه اش نرسید

- مامان تموم شد ؟؟؟؟

- بخواب ... تموم شد

و مامانه هنوز تو فکره .. تو فکر که گرگه برگشت ؟؟؟ آدم شد ؟؟؟ شنل قرمزی بدون شنل قرمزش چیکار کرد ؟؟؟

×××××××××××××××××××××××××××××××××

یه چیزایی بار اولش شجاعته ...

و بار دومش حماقت .....

و اما بار سوم ............

×××××××××××××××××××××××××××××

فال نوشت :

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر

××××××××××××

 

بعد نوشت :

 

همینجوری صحبت شد و بربری که دو تا کشیک متوالی از سال پایین واسه صبحانه رسید و منم داوطلب شدم که بستنی دعوت کنم به شرطی که تو سرما بخوریمش ...

 

جاتون خالی !! جمعی نشستیم به بستنی خوردن و جراحان رو نیم ساعتی معطل کردیم... یادش به خیر اون زمانها که اینترن جراحی بودیم و رزیدنتمون جایزه پانسمانای مشکل عصر کافی میکس مهمون میکرد یا بستنی های سال بالامون ...

 بعدتر نوشت :

 خوندم و خیلی سخت باورم شد .....  نذر کردم گریه کنی

 هیچی نوشت :

من ماهی خسته از آبم
تن میدهم به تور
با علامت سوالی سخت در دهان
و داغی بر دل

بازم هیچی
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱   کلمات کلیدی: گویه ،شعر

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.

از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید.

 

تقصیر برگ ها نیست


آدم ها همینند!


له ات می کنند


دنیای کوچیک ما
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: روزگار ،رزیدنتی ،شعر

 

دنیای کوچیکیه ... خیلی کوچیکککککککککککک !!! حتما شما هم به این نتیجه رسیدید.

از چرخش روزگار تا چرخ روزگار ..

کشیک رو که تحویل گرفتم( از فارغ التحصیلای قدیمی) ، علاوه بر مریضهای معمول ، یه مریض خاص رو هم عنوان کرد . از اساتید بود، گفت : فلان جا بستریه ! اگه خواستی بهش سر بزن ... از اونایی که یه روز بیشتر نشد تحملش کنم ! که همه شاکی بودن ازش .. که هیچی یادم نداد ! که نمیخواست چیزی یادم بده ! فقط میخواست نظم رو اون هم از روی اجبار یاد بده !!

- گفتم : اگه منی که به این سن و تجربه رسیدم تا الان نظم رو یاد نگرفته باشم ، با این مدت کوتاه هم یاد نمیگیرم -اون هم با روش ایشون- حتی اگه بالاجبار کوتاه مدت رعایت کنم چیزی رو عوض نمیکنهمشغول تلفن ...

و نمیدونم چه حسی داشتم .. اگه اون روز تعطیل نیاز به اقدام بیهوشی میبود ، تنها کسی که باید کمکش میکرد من بودم !!!!! شاید یه ذره حس غرور کاذب ساکت.. شاید..

**********************

تختهای ICU پر بودن ! یه برگه مشاوره درخواست تخت تازه اومده بود ، یه نگاه به شرح حال مریض کردم و رفتم اورژانس که ویزیتش کنم .

خانم میانسالی بود با سابقه M.S با کاهش سطح هوشیاری و احتمال سپسیس ! معاینات اولیه رو انجام دادم و اقدام اورژانسی نیاز نداشت و مهمتر اینکه تخت خالی واسه انتقالش هم نداشتم . برگه مشاوره رو نوشتم و تو پرونده اش گذاشتم که آقایی گفتن : شما دکتر بیهوشی هستید؟ خانم .. رو دیدید ؟

برگشتم به سمت صدا و با تعجب : دکتر ن. شما !!!! حال شما ؟ اینجا ؟

تازه مریض رو شناختم . همسرشون بودن ! هردو اساتید ترم یک من !!!  و حالا اینجا ....

قیافه استاد اصلا تغییری نکرده بود ! و البته تعجب کرده بود که من شناختمش !! که اگه غیر از این بود عجیب میبود .

من هنوزم شبکه عصبی براکیال رو یادمه استاد .. هنوز اون قانون ناو - فمورال ها - یادمه ! هنوز پنجه غازی یادمه ... هنوز ...... از دیدن همسرش تو اون وضعیت بیماری ناراحت بودم اما یهو یه عالمه حس خوب از یاد اون دوران گرفتم.فرشته

تلاش کردم شاید اونور یه تخت خالی پیدا شه که نشد .. کمی سفارشات به اورژانسی ها و چند بار بهش سر زدم که سیر بهبودی داشتن تا صبح که دیگه هوشیارتر شده بود و به بخش منتقل شد.

******************

روزهای آشفته ای است و من آشفته ، آشفته از این همه آشفتگی آخ....

******************

این روزا این آهنگ ستار ب----------د درگیرم میکنه

 

گریه هام کوه صبور و میشکنه

گریه ی مرد غرورو میشکنهمتفکرساکت

****************************

شما فکر نکنید من امتحان دارم آآآآآآآآآآآآ

از غار مینویسم که بهترین اتفاق روزها و هفته های اخیر بود

طنزنوشت :

لیلی به مجنون گفت: همه این کارا رو می کنی برا من؟ مجنون: پ ن پ من عاشق آنجلینا جولی ام، تو حریف تمرینی هستی!


و دیگر هیچ
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی: یادبود ،گویه ،شعر

هستم ...

باید میبودم و باید باشم

حتی اگه نفهمم و نفهمه

 

************************

رو یه تیکه کاغذ نوشته شده بود ؛ یادداشتش کردم .. اما امیدوارم هیچ وقت شعر هیچ کی نباشه

بی تو می پوسم نرم

بی تو می سوزم گرم

و به خاطر بسپار

بی تو من می شکنم

میروی شاد

و دریغ و افسوس نمیدانی تو

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا میشکند

سفرت بی تشویش ای مسافر

××××××××××

فال نوشت :

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم


کودک آزاری ؟
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠   کلمات کلیدی: روزگار ،زندگی

 اهل یکی از روستاهای اطراف بود .. کم بینا بود ! میشه گفت : نابینا ..

مریض دائمی درمانگاه بود و همیشه دخترکی 7-8 ساله دستش رو میگرفت ! اغلب هم حداقل 2تا آمپول میخواست که نمیدونم از کی روتین شده بود بدون اندیکاسیون لازیکس واسش بزنن .. به سختی تونستم تبدیلش کنم به یه آمپول اونم ویتامین یا چیزی مشابه اون ..

زن میانسالی اومده بود با یه بچه در بغل و یه بچه بزرگتر به دست ! سر پسرک شوره زده بود ! شوره ناشی از عرق تابستونه ... و این زن همسر دوم پیرمرد نابینا بود و این هم پسرکش ... شاید زنگوله های پای تابوتسوالساکت ...

ملتمسانه گفت که حتی یه پنکه ندارن که بچه ها تو این گرما کمی خنک شن ناراحت...

×××××××××××××××××××××××××××

خانم دکتر طرح عمومی اش رو میگذروند و همسرش طرح تخصص رو ... شهری با فاصله بیش از یک ساعت از مرکز استان و کودکش رو پیش مادرش گذاشته بود ... اواخر طرحش بود که همچنان به خاطر طرح همسرش موندگار بود ... شروع کرد واسه رزیدنتی خوندن و کودک 3 ساله اش همچنان پیش مامان بزرگ موندقهر ...

××××××××××××××××××××××××××

نمیدونم شغل اصلی اش چی بود اما به عنوان تاکسی سوار شدم !! صندلی جلو نشستم و سه مسافر هم عقب سوار کرد ...

مرد جوونی بود و پسر بچه 3-4 ساله اش کنارش خوابیده بود ... یه پاش سمت صندلی راننده و یه پاش سمت صندلی من ! خواب خواب بود .. آروم آروم .. سرش رو شونه پدری بود که نان شبش رو در می آورد .. یه کامیون کوچولو و یه موز روی داشبورد نگاهم رو دزدید که بیش از این رو چهره پسرک زوم نکنم ! شاید دل پدری میشکست ناراحت؟!!

××××××××××××××××××××

ادامه داره ...

 


قطار
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥   کلمات کلیدی: گلگشت ،گویه

 

قطار زندگی داره حرکت میکنه ، میخوای بپری سوارش شی یا

 بمونی بند کفشت رو ببندی ؟؟؟تعجب

جواب نوشت :

عزیزم به دنبال آذرخش باید تو آسمون بگردی .. چشمک

روزگار نوشت :

بد کردی .. بد کردم ... بخشیدم !!! بخشیدی ؟؟؟

نکته نوشت :

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی، اما سالها طول می کشد تا این را بفهمی. وقتی هم که آخر سر می فهمیش دیگر خیلی دیر شده .و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست.
چارلز بوکوفسکی

خوش نوشت :

 گفتم باید برم .. فکر نکردم به این زودی تعبیرش بشه رفتن به یه غار

واسه آمادگی امروز با دوستان رفتیم یه سوله که محل رختکن یه پارک آبی بود و کارگاه فرود-صعود ریخته شد و تمرین صعود به دو روش با حداقل وسیله و با یومار و کرول ...

مدتها بود دست به سنگ و طناب نزده بودم ! فکر کنم آبشار کمجل بود -5 سال قبل-و حالا قراره برم یه غار و باید بتونیم یه ارتفاع 12متری رو فرود بریم و موقع برگشت روی یه طناب صعود کنیم ...  فکر کنم یخ بزنم تو برنامه


فال
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤   کلمات کلیدی: فال ،گویه

 

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

اینچنین با همه در ساخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای در انداخته ای یعنی چه

 

نباید لپ تابو روشن میکردم.. نباید این فال رو میدیدم ؟؟؟

- خسته ام از باید ها و نباید ها

از کاشکی و کاش گفتن ها

خسته ام ...

باید برم .. برم یه جای دور ...خیلی دور


حاجی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠   کلمات کلیدی: رزیدنتی ،شعر

وقتی کلیپش رو دیدم حس خیلی خوبی داشتم ... بی مناسبته این روزا اما خوب با دیدن متن شعرش بازم حس خوبی داشتم :

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

 شما را از خدا بهتر

 خدا را می شناسم من

××××××××××××××××××××××

اوائل مهرماه بود، تازه کشیک شروع شده بود که مشاوره های درخواست ICU  رو بررسی میکردم ! اندیکاسیون بستری داشت و ماهم تخت خالی .. پذیرش شدو کاراشو انجام دادم. تنها همراهش پسرش بود و از شهرستان ارجاع شده بود .

بازم مورد گیلن باره .. مرد میانسالی که بعد از آمادگی واسه اعزام مراسم حج و تزریق واکسن ها ، علائمش بروز کرد و به تدریج ضعف و شلی عضلانی پیش رفت.

بستری بود و بود و بود ... همیشه هم پسرش بود .. هر وقت سر میچرخوندی بود ! خودش هم زن و بچه داشت و اینجا مکان اسکانی به سختی پیدا کرده بود. با عشق و علاقه و نه فقط وظیفه شناسی صرف کارها و اقدامات رو پیگیر بود .

همزمان مریض مشابهی داشتیم ! امیر جوونی که سرباز بود و روند بیماریشون مثل هم پیش رفت و هردو اینتوبه طولانی و بعد هم تراکئوستومی و این میون پدر امیر هم وظیفه شناسانه پیگیر بود و اینها با درد مشترک صمیمی شدن ...

امیر خوب شد و ترخیص ! پسر هم خوشحال بود شاید امیدوارتر به بهبودی پدر .. اما میدونست - گفته بودیم که سن و سال و شرایط جسمانی پدرش کار رو دشوارتر میکنه! چندین نوبت سپسیس و مقاومت دارویی و شرایط بد قلبی ...

میدونستم منتظر خبر خوبه اما ... واقعیت رو همیشه گفتم و البته که همیشه جای امید هست ..

همسرش از مراسم حج برگشت و پسر خیلی کوتاه رفت شهرستان و برگشت ....

روزهای آخر شد و .... دیگه کم آورده بودم ...چی میگفتم .. شاید ...

شاید خدا دوسش داشت که به جای خونه اش پیش خودش میبردش... محرم شد .. رفت  فرشته

××××××××××××××××××××

بس حلقه به در کوفتم آواز نیامد ،

 من هیچکسم ؟

یا که در این خانه کسی نیست؟؟


لقمه لقمه
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤   کلمات کلیدی: رزیدنتی ،گویه ،فیلم

 

خوشم می آد که به سبک خودم اول SMS  میده که مبادا در این وانفسای کشیک خواب نباشم ! و خوشترم که به یاد اونروزا که به رزیدنت سال بالا پیشنهاد بی شرمانه اش رو میدادم و یا پیشنهادش رو میشنیدم , پیشنهاد بستنی در این سرما رو میده !! حیف که داشتم شام میخوردم !! اما این از لذت ماجرا کم نکرد که وصف العیش نصف العیشلبخند .. و خوشتر ترم که ....

شام میخورم ؛ شامی که به یمن سرآشپز جدید و خوش سلیقه جوجه چینیه .. به نسبت خیلی از غذاها بهتر و خوشمزه تره ...

لقمه اول :

شام مهمانی سعادت آباد !! و زنی که خوش است به اینکه هر مهمانی کی اولین بار دستپختش - جوجه چینی -رو خورده ...

لقمه دوم :

دوستی که اظهار خوشحالی میکنه از دیدن فیلم و تلنگری که خورده ...

آدمی که به همراه و شریک زندگیش خیانت میکنه ؛ هیچ وقت قابل اعتماد نخواهد بود شیطان

لقمه سوم :

بستنی خورون سالهای شباب اونم از نوع پارک ملتیش

لقمه چهارم :

هوس بستنی وسط زمستون تو یه شهر کوچیک و بالاخره سوپر اصلی شهر دو سه طعم بستنی بهم میده که حق انتخاب هم داشته باشم ! اصلا هم مثل فروشنده سوپر اول که نداشت تعجب نکرد از هوس خانم دکتر شهرشون... و با اون ژله و میوه ها چه سان شاینی شد........

لقمه پنجم :

باز هم HIT  و باز هم نبودن داروی انتخابی جایگزین و باز کمبود و نبود ..  باز جوونی رفت .. تنها دلخوشی که میشد به همسرش داد : حتما آدم خوبی بوده که این شب رفت

و اون زن موند و چجوری 2 تا بچه اش رو بزرگ کنه ..

لقمه ششم : (به بهانه دو زن )

زمانی که خبر مرگ همسر به زن - نیکی کریمی- داده میشه و خطاب به دوستش- مریلا زارعی- میگه حالا چطور بچه هام رو بزرگ کنم تنهایی ؟؟؟سوالخمیازه

لقمه هفتم : ( به بهانه درباره الی و به بهانه ...بی بهانه)

اونجایی که احمد جواب علت طلاقش رو از قول همسرش میگه :

یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه ...ناراحت

لقمه هشتم :

به شیوه ای عجیب  !!! هییییسسس!!!کشیک میدم ... آخرش میشه 5 تا طی یک هفته !!

لقمه نهم :

همکار عزیز.. دوست گرامی .. استاد من !! اینقدر سیگار نکش .. میکشی بکش ! تو اتاق rest  نکش ... 24 ساعت بعد فکر کنم منم یه سیگاری بودم !!! بازم هیسسس

لقمه دهم :

فکر کنم فهمیدم چرا چاق نمیشم !! آخه این شام بود یا سالاد فکرخوشمزهمتفکر

 

حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویشخواب

 بعد نوشت : باید میخوابیدم ! اما مریض بدحال تصادفی !! 4:30 خوابیدم در حالیکه خوشحال بودم که علیرغم همه توضیحات منفی که به برادر مریض دادم ، هنوز میتونستم بگم زنده است و پایدارتر از اول عمله !!! هنوز خطر برطرف نشده اما این مرحله به خیر گذشته

بعدتر نوشت : فعلا کمی از وزن کاهش یافته قبلی رو جبران کردم


ارزش
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩   کلمات کلیدی: فیلم ،رزیدنتی

سکانس اول

طلبکار شوهر به زن: خیلی بهش وفاداری ؟؟

زن: به خودم وفادارم...

طلبکار : ارزششو نداره

زن : واسه خودم ارزش قائلم...

"سگ کشی"

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 سکانس دوم

- لعنت به تو که ...

-لعنت به من که یا خیلی زود میگم یا خیلی دیر... یا خیلی زود رسیدم یا خیلی دیر..

 ای دریغ و حسرت همیشگی

 ناگهان چقدر زود دیر میشود

××××××××××××××××××××××××××××××××××

عاشق دو تا سریالم ... هر کدوم یه جوره .. هر کدوم یه دنیاست واسه خودش..

"آناتومی گری "  مخصوصا عاشق اون نتیجه گیریها و تذکرات آخرشم ... یه عالمه حرف دارن...

" سریال هندی " اونم یه سریال زندگیه ... پر از فراز و نشیب .. عاشق این در هم برهم بودنشم  ؟!!!

××××××××××××××××××××××××××××××××××

منتظر استاد جدیدی هستن که جایگزین استاد قبلی بشه ...

میپرسه که به جایی تعهد دارم ؟

میگم : احتمالا باید .... برم !

-چه مدت ؟؟

-حداکثر 2 سال

( سوال کردنش کمی مشکوک بود )

حس خوشایندی داشت ....لبخند

××××××××××××××××××××××××××

-باید اول واسه خودمون ارزش قائل شیم ...

-باید اول به خودمون تعهد داشته باشیم...

-باید....


← صفحه بعد