به دنبال خاطره ای که تو بلاگ زيتون خوندم  ...

ماها که گاهآ در ماه چندين شب در اورژانس ميمانيم و بيماران مختلف ميبينم حتی تو خلوت ترين اورژانسها هم چيزای نادری رخ ميده ... مثل امروز که ما تو بخش شنيديم که   کد زدند ( کد مخصوصی که نشون ميده کسی حالش خيلی بده و نياز به اقدامات فوری احياء داره ) ولی سر ويزيت بوديم و نميشد بريم و فاصله زيادی با اورژانس داشتيم ... بعد که از دوستانی که بودند پرسيديم ، فهميديم که بچه يک ساله ای با ناراحتی قلبی مادرزادی بوده که بايد همين امروز عمل جراحی ميشده ولی قبلش مشکلش حاد شده و متآسفانه احياء ناموفق بوده - حتی آدرنالين تو قلبش تزريق کردند ... دوستان که ميگفتند تو اورژانس همراهی نداشته و اونا هم نزديک بوده اشکشون در بياد  آخه جلوی چشم اونا کبود شده و بعد هم  expired ...

چند شب پيش حادثه اي براي يكي از اعضاي خانواده پيش اومد و مجبور شديم نصف شب بريم بيمارستان  اصلآ فکر نميکرديم که   اون موقع شب اينقدر شلوغ باشه ! وحشتناك بود .. صداي آخ و واخ از هر طرف شنيده مي شد .. پول ويزيت رو اول بايد مي دادي و به سوالاتي كه چرا اين اتفاق افتاده و كسي هل نداده و بعد به طرف اتاق اورژانس رفتيم ... اتاق بزرگي بود با درهاي باز و فقط يه دكتر خيلي جوون ... كساني روي صندلي نشسته بودن ..قيافه ها نگران و بعضيا گريان ..فكر كردم روزها بيماراني وقت مي گيرن و داوطلبانه به دكتر متخصص مراجعه مي كنن و معمولا احتياج به كمك كسي ندارم ولي شبها بايد طرف خيلي بد حال باشه كه اينجوري مياد اورژانس ! هيچ منشي هم در اختيار اون دكتر نبود كه مريضها رو كنترل كنه .. من براي كنجكاوي رفتم تو و يه گوشه وايسادم ...يه پسري خودكشي كرده بود و اينقدر از زمانش گذشته بود كه در بيهوشي كامل بود ..دوستاش آورده بودنش ..حتي نمي دونستن چه دارويي خورده ..دكتر عرق كرده و هول هولكي دستور شستشوي معده داد ..دوستاش گفتن نمي شه آزمايش بشه كه چي خورده تا آنتي شو بهش بزنن ..دكتر گفت فقط تهران بيمارستان لقمان الدوله اين كارو مي كنه !و تا اونجا هم ببرين احتمالا ...دوستاش به گريه افتاده بودن كه چطور به مادرش خبر بديم ... مردي دچار حمله قلبي شده بود و زن و دو پسرش به سختي كنترلش مي كردن تا زمين نخورده ..يه كم چاق بود .... پسراش كه بسيجي بودن اضطراب شديدي داشتن و زنش چادرش از سرش هي مي افتاد .. يادشون رفته بود پول ويزيت رو بدن ..كسي نبود مرد رو تحويل بگيره ..و پسراش نمي تونستن باباشونو ول كنن ..تخت هم خالي نبود ... زن گيج بود و گريان ..گفتم ميخواهيد با هم بريم ؟ من صندوق رو بلدم ...چادرشو يه كم رو سرش درست كردم و با هم رفتيم ..مريض خودمون رو يادم رفته بود ... در صف صندوق پدر و پسري بودن ..پسره سرشو محكم گرفته بود و از درد داد مي كشيد و به خودش مي پيچيد !! صندوقدار : اسم مريض ؟ پدره : ااامير حسين ..نه نه محمد ..محمد رضا حسين زاده ..نه نه ..طفلك از هولش اسم پسرش يادش رفته بود . و هي مي كوبيد روي پيشونيش ... دفترچه بيمه اي دستش بود ..گفتم پدر جان دفترچه بيمه رو ببينم .. اسم پسر حميد رضا حسيني بود ! ...برگشتيم اورژانس بيمار قلبي رو به سي سي يو بردن .. پسر بيهوشه براي شستشوي معده ...دختري جيغ مي زد ..احتمالا آپانديسش بود .. نامزدش مضطرب بود و مامانش گريه مي كرد ...بيماري رو كه تازه نشسته بودن بلند كردن و دختره نشست ..دكتر گيج و خيس از عرق .. درست در همين حال دو موتور سوار آوردن ..آش و لاش ..هر دو از سر و صورتشون خون مي ريخت ..بيني يكيشون كج .. ..دكتر گيج تر شد ... نه دكتر كمكي نه پرستاري ..داد زد سر بقيه كه بريد بيرون ..همه رفتيم بيرون ..فقط صداي جيغ و داد ميومد ..مريض ما هم كه بيرون نشسته بود ..نمي تونستيم توقع رعايت نوبت داشته باشيم ..مريض ما حالش نسبت به اونا خوب بود و خونريزي سر ش موقتا قطع شده بود .. موتورسوارا و خانومه ارجاع داده شدن اتاق عمل و اتاق بخيه .. مريض قبلي دوباره نشست ..دوباره دو موتو سوار ديگه ...بازوي يكيشون كشيده شده بود روي آسفالت قسمت زيادي از بدنش نه لباس داشت نه پوست ..گوشت خونيني ديده مي شد ..ازين صحنه حالم خيلي بد شد ...اون يكي هم خونين بود ..ديگه نمي تونستم نگاه كنم .. كارگر بيمارستاني وايساده بود و نظاره مي كرد ..بابام گفت شما كمكي نمي كنيد ؟ كارگر گفت : جز وظايفم نيست ..من اينجا نظافتچي هستم و فقط براي نظافت پول مي گيرم ! بابام پرسيد اين همه موتور سوار زخمي از كجا ميان ؟ كارگره گفت :بيشتر از جاده چالوس .. هيچكدوم كلاه ايمني نداشتن .. بچه كوچكي آوردن خيس آب ..به خاطر تب شديد تن شويه ش كرده بودن ..مادرو پدر بچه نگران و گريان ..و بچه ترسان ..و باز پيش همون دكتر جوون ! زن مسني آوردن كه شوهر پيرش گريه مي كرد و مرثيه مي خوند كه اگه تو بري من چيكار كنم ....كمي دلداري به اون ..چه صحنه هايي كه ديديم ! خوب شد مامانم نيومده بود ...
اين همه دكتر بيكار داريم ..چرا شب ها تعداد دكترهاي كشيك اينقدر كمه و چرا دكتر بي تجربه مي ذارن براي شبها ..دكتره تقريبا كاري از دستش بر نميومد ...چرا كمك نداشت و چرا كارگرها كه تو راهرو بودن به اون صحنه ها عادت كرده بودن ؟
اونقدر وايساديم كه سرش خلوت شد و خودش صدامون كرد ..گفت چرا نيومدين تو ؟ گفتيم وايساديم به مريض هاي بد حال تر برسيد ..تعجب كرد ...انگار همه هول داشتن .. قيافه ش خيلي خسته بود !!! باند پيچي هول هولكي كه قبلا انجام شده بود رو كه از سر مريض ما باز مي كرد ..من به شوخي گفتم عمامه برداري مي كنيد ؟.. با تعجب نگاهم كرد ..شوخي ؟ لباش به خنده باز شد ! گفت نديده بودم نصف شبي كسي اينجا بياد و شوخي كنه ...نفسي كشيد و با دستمالي عرقش رو پاك كرد .. زخم رو كه ديد دستور بخيه داد .. تا مريض ما رو ببرن اتاق بخيه ...من در اورژانس موندم و كمي به دكتر كمك كردم ..بيشتر مريضها يادشون مي رفت پول ويزيت بدن

..يا براي پانسمان اول بايد پول مي ريختند ..و يا داروهاشون رو از داروخانه مي گرفتم..هيچكس حواسش جمع نبود ..پسر جووني رو دوستاش آوردن كه صورتش زخم عميقي بود و ازش خون زيادي مي رفت ..شايد جاي نيش چاقو بود ..پول همراهشون نبود و همينطور خون از سر وصورتش مي رفت ..گفتم مي خواهيد تا دوستتون پول رو مياره بابام بهتون قرض بده ؟ قبول نكردن .. دكتر پرسيد دكتري در فاميل داشتيد گفتم : بله ..براي چند تاشون هم منشيگري كردم يكي دو ماه تا منشي پيدا كنن ..گفت ديدم واردي ! (چه واردي ؟!!) وقتي كار مريض ما تموم شد ، اومديم بيرون.. من از ديدن اون همه صحنه حالم بد شده بود..نفسي به راحتي كشيدم ..ولي ازين به بعد آيا مي تونم به ماجراهايي كه شبها در بيمارستان ها مي گذره فكر نكنم ؟