امروز سومين روزيه که به عنوان دانشجو و رسمآ به بيمارستان رفتم. بديش اينه که دقيقآ مسئوليتی نداريم و فقط بايد منتظر باشيم تا چيزی ياد بگيريم و يا کار کوچکی به ما محول کنند.

حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام درون دشت شب خفته است

دريايم و نيست باکم از طوفان

اهههههههههههه بقيه اش يادم رفت