اي خاك
 
ستاره اي سوسو زد و بر زمين افتاد، و ابلهان به یُمن ناداني ام ، مرا فريفتند و نويد فجر دادند.
ستاره اي سوسو زد و خاموش شد و بهانهِ تسليمِ بي همتان شد كه تقدير نامندش.
فرياد از ناداني ام كه زمان را ، آنگاه كه ميبايست رازِ پيام زمين را در مي يافتم ، با قرنها ، و آنگاه كه ميبايست تكرار بيهوده نيايش را سر ميدادم ، با ثانيه ها سنجش كردم.
هزاران بار گفتي كه : دست از آسمان بردار كه وحي از خاك ميرسد.
هزاران بار گفتي و من نشنيدم ، آنگاه كه دستها بر سينه و پيشاني بر خاك نهادم نميدانستم تو را خوار ميكنم و ترسِ از تكرارِ رانده شدن مرا كور كرده بود و ندانستم كه خواري تو را به چند فروختم و خر بنده گي آسمان را به چند خريدم.
ميدانم ، ميدانم كه تاجر خوبي هم نبودم.
آري همان گونه كه خود گفته اي گناهِ تو تنها اين بود كه در زيرِ پاي من بودي و آسمان بر بالاي سرِ من ، و چه احمقانه هر خوار شده اي را زير پاي ميخوانيم و احمقانه تر آن بود كه تو را قرباني آسمان ميخواستم و از آهني كه از سينه شكافته شدهِ خود هديه ام دادي شمشيري ساختم ، چرا كه آسمان قربانيان بيشتري ميخواست و تو معصومانه فكر كردي كه گاو آهنم آرزوست.
بايد برگردم ، همه راهها كه به بيراهه نميروند ، حتما راهي هست كه انتهايش باز باشد.
حال كه فريبِ تقديرِ فريبكار را خورده ام ، ميبايست مردانه باشم.
ميدانم ، آري ميدانم كه جانِ تو را تسلائي مقدر نيست ، و سعي ي تمامِ وجودِ من ، بر گرفتن اشكهاي خاطره ها از گونه هاي شخم زده تو خواهد بود.
 
 
                                                              برگرفته از بلاگ شاهد