جادوگری كه روی درخت انجير هندی زندگی می كنه

به لستر گفت يه آرزو بكنه تا اون براش با جادو بر آورده كنه.

اون هم آرزو كرد كه حق دو تا آرزوی ديگه هم داشته باشه دوباره؛

يعنی حالا به جای يه آرزو، با زرنگی سه تا آرزو داره.

بعد با هر كدوم از اين سه آرزو،

مشخصا آرزو كرد براي سه تا ديگه آرزو ،

كه شد 9 تا آرزوی تازه ، به اضافه ی همون سه تا آرزو

بعد با هركدوم از اين 12 تا آرزو

با زرنگی آرزوی سه تا آرزوی ديگه كرد

كه رسيد به 46تا يا 52 تا شايد!

خلاصه ، به هر حال از هر آرزوش در جهت آرزو برای آرزوهای ديگه استفاده كرد،

هی اومد روش، تا رسيد به پنجاه ميليارد و هفت ميليون و هجده هزار و سي و چهار آرزو.

بعد اينها رو روی زمين پهن كرد

شروع به دست زدن و دور اونها رقصيدن كرد،

و بنا كرد به جست و خيز كردن و آواز خوندن،
بعد نشت به آرزوي آرزوهاي بيشتر كردن.
بازهم بيشتر... بازهم بيشتر... تا اينكه چند برابر شدند.
در حالي كه باقي مردم اين ميون مي خند يدند،داد و هوار مي كردند،
همديگر رو دوست داشتند، به ديدن هم مي رفتند و عاطفه نثار هم مي كردند،
لستر وسط اين ثروتش نشست و اونها رو
عين كپه ي طلا گذاشت روي هم تا اينكه شد قد يه كوه.
هي نشست و شمردشون.... تا اينكه پير شد.
يه پنجشنبه شبي هم ،ديدند كه مرده
آرزوهاش هم كنارش تلنبار شده.
همه رو شمردند و ديدند كه
حتي يه دونه هم گم نشده
همشون از نويي برق مي زدند!!بفرمايين چند تا بردارين
در اين ميون به ياد لستر هم باشين،
كه در اين دنياي سيب و بوسه و كفش،
اون آرزوهاشو با آرزو كردن حروم كرد....