فريدون فروغی

بگوييد بر گورم بنويسند:

زندگي را دوست داشت

ولي آن را نشناخت

مهربان بود

ولي مهر نورزيد

طبيعت را دوست داشت

ولي از آن لذت نبرد

در آبگير قلبش جنب و جوشي بود

ولي كسي بدان راه نيافت

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

ولي هرگز دل به كسي نداد

و خلاصه بنويسيد:

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

نه زندگي را براي زنده بودن...

 

خيلي سخت بود... خيلي ها بودند... بچه هاي وروديهاي مختلف اساتيد .... كارمندان آموزش اون كلاس پر شده بود....

دكتر مرداني ( رئيس دانشكده ) گودرزي يغمايي فراهاني پارسا اسلامي ..

دكتر گودرزي ميگفت : همدوره ای شما بود؟ و يغمايی ميگفت : رفيق شما بود؟...

اما جواب اين بود : رفيق همه بود....

اونقدر بی شيله پيله بود که..... با همه رفيق بود..... آزاری برای کسی نداشت....

نميدونم بر چه اساس بچه های ساير وروديها ميگن خودکشی بوده....  اما من نميتونم قبول کنم ... تا اونجايی که من ميشناختمش ازش بعيد نبود اما نه اينجوری... اگه ميخواست مطمئنا راه ديگه ای رو برميگزيد....

تا مجبور نشه ۲ روز تو ICU  باشه....