اينم سرآغاز ۴۰ چراغ



يك نفر دنبال خدا مي‌گشت، شنيده بود كه خدا آن بالاهاست و عمري ديده بود كه دست‌ها رو به آسمان قد مي‌كشد. پس هر شب از پله‌هاي آسمان بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب آسمان را مي‌تكاند. ماه را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.

او مي‌گفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي مي‌گشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پاي روي ماه بود و نه نشانه‌اي لاي ستاره‌ها.

از آسمان دست كشيد، از جست وجوي آن آبي بزرگ هم.

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.

نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده بود. درياها و دشت‌ها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوه‌ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تك تك همه ريگ‌ها را. لاي همه قلوه‌سنگ‌ها و قطره قطره همه آبها را. اما خبري نبود. از خدا خبري نبود.

نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست وجو.
آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه مي‌گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيع‌ترين و زيباترين و عجيب‌ترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشده‌اي كه نشاني‌اش روي هيچ نقشه‌اي نيست.

نسيم دور او گشت و گفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي‌اش بود. همين جاست.

سال‌ها بعد وقتي كه او به چشم‌هاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگ‌هاي دشت و هم پشت قلوه سنگ‌هاي كوه. هم لاي ستاره‌ها و هم روي ماه.