سه شنبه - 4 آذر ماه سال 1382

برنامه صعود به قله بينالود

وقتي شنيدم اردو برگزار ميشه ، از طرفي ذوق كرده بودم و از طرفي بخاطر اينكه وقت چنداني براي آماده كردن وسايل نداشتم نگران بودم…

و از طرف ديگه ساير برنامه هايي كه براي روزهاي تعطيلي در نظر گرفته بودم رو بايد كنسل ميكردم… هر جور بود بيشتر وسايل رو شب قبل از حركت تو كوله جا دادم ، حسابي روي بد بودن هوا تآكيد كرده بودند…

با دوستم قرار گذاشتيم كه باهم بريم… تو مسير راننده تاكسي كه حسابي حس كنجكاويش تحريك شده بود ! مدام ميپرسيد كه كجا ميريد ؟ و اينكه من خودم از جووني گاهي كوه ميرفته اما بيشتر تپه نوردي بوده و از اين چيزا !!!

قبل از ساعت مقرر رسيده بوديم دم درب دانشگاه ولي خبري نبود - در صورتي كه معمولآ اين جور مواقع يه عده افراد با يه سري كوله هاي گنده موجودند- با پرس و جو فهميديم كه ساعت حركت بخاطر هماهنگي بيشتر با راننده 2 ساعت به تآخير افتاده… ( نكته مهم تر كه بعدآ متوجه شدم اين بود كه اردو ساعت 13 همون روز cancle شده بود و دوباره تا 14 ok شده بود…. اينم از اون چيزا بود )

تو اون سرما بهترين كار اين بود كه وسايل رو همون جا بذاريم و به كتابخانه بيمارستان پناه ببريم… كه اين كار رو هم كرديم ====» جالبتر اينكه تو اون فاصله درس هم خونديم ؛) من که مبحث AML  رو از هاريسون خوندم... تازه اون موقع فهميدم که کيف دستی رو بخاطر صرفه جويی در وزن برنداشتم و فقط حواسم به پول بوده وهيچ کارت شناسايی همراه ندارم.

كم كم بر و بچ جمع شدند ، يه عده رو ميشناختم و با بقيه هم تا حدودي آشنا شدم… تا اومدن ماشين كمي اومديم خودمون رو گرم كنيم …. دانشگاه خلوت بود فقط يه عده براي تمرينات تيمهاي ورزشي اومده بودند سالن تمرين… تو اين قدم زدنا يكي از هم كلاسيهامو ديدم، البته ميدونستم تو يكي از تيمهاي دانشگاه عضوه براي همين هم خيلي تعجب نكردم…. اما اون مثل اينكه حسابي حس كنجكاويش تحريك شده بود كه اين وقت شب - بقول ايشون- اونجا چه كار ميكنم؟! - توجه دارين كه كمي بعد از افطار بود و هنوز شب نبود و فقط هوا تاريك شده بود-

اومديم بزاريمش سركار ! ديدم زيادي تو خماري ميمونه ، منم گفتم قراره بريم كوه . بيشتر تعجب كرد ؟! ادامه دادم كه كوه چند روزه است. و اينکه از اين موضوع هم تعجب کرده بود طوری که نتونست اونو مخفی کنه ! === بابا ورزشکار

نهايت اينكه وقتي اتوبوس اومد و وسايل رو گذاشتيم تو ماشين من ديگه باورم شده بود كه داريم ميريم …

راننده كه حسابي بخاطر كوله هاي به اون بزرگي غرغر ميكرد و اينكه ما ميخواستيم اونا تو ماشين باشه نه تو صندوق بار… و بدتر از اون وقتي فهميد بايد اول سمت غرب بره و وسايل خريداري شده براي اردو رو برداريم… فكر كرديم كه اينم از اون راننده هاي غرغرو خواهد بود…. كه بايد خودمون رو آماده غرغراش كنيم… بماند كه اينجور نشد…

ساعت 20:25 شهر تهران رو با همه شلوغيهاش پشت سر گذاشتيم - يه گروه 13 نفره شديم كه وزن تمام وسايلمون فكر ميكنم از وزنهاي خودمون بيشتر

وقتي خاطراتم رو داشتم مينوشتم اين آهنگ پخش ميشد :

تو دفتر خاطره ها       بزار بمونم يادگار

اسم منو تو خط نزن    از خاطرم نكن فرار

 

 ========================================= 

ساعت 5:45 صبح روز چهارشنبه - و براساس نظر بعضي از مراجع - روز عيد فطر - نرسيده به شهر سبزوار

مرغ سحر ناله سر كن   داغ مرا تازه تر كن    ز آه شرربار    اين قفس را بر شكن و زير و زبر كن

همه به هم تبريك ميگفتند… نماز و صبحانه =حليم و نان گرم

شب قبلش اصلآ راحت نخوابيده بودم … ساعت 3:15 بامداد يه عده از بچه ها بيدار شدند - منم از خدا خواسته ، چون بيدار بودم ، با بقيه همسو شدم- و به دليل گرسنگي يكي بقيه هم يادشون اومد كه ديشب خيلي اشتهاي شام نداشتند و حالا گرسنه هستند ، خلاصه اينكه به عادت يوميه گذشته يه سحري نوش جان كردند.

حدود 9 صبح به نيشابور نزديك ميشيم… يه دشت و يه جاده مستقيم ميونش- يه رشته كوه با قله هاي رنگي و راه راه خاكي و برفي…

راهنما رو طبق هماهنگي قبلي از شهر باغرود سوار كرديم و به سمت روستاي صومحه راه افتاديم… آقاي پولادي از مربيان صخره نوردي استان خراسان بود كه با يكي از شاگرداش همراه ما ميومدند.

10:15 در روستا بوديم و بايد يه مقدار از مسير رو هم با وانت بريم…براي اكثريت جالب بود

 

 و اين سفر همچنان ادامه دارد ///