داشتم اخبار رو گوش ميدادم .... اخبار ساعت ۲۱ ... نميدونم چی شده بود که يه چيزی توی گلوم  مونده بود  ... يه بغض .... يه آه ... يه افسوس... يه اميد ...

صحنه های مربوط به ديدار آقای خاتمی از ملاقات بيماران بيمارستان ها و بعد هم بچه های بی سرپرست باقی مانده از زلزله که تو بهزيستی بودند.... و چه صميمانه بوسه بر زخمهای جسمشان ميزد.. ميدونم که جراحت روحشون هم تسکين داده ميشد.... مرحبا بر اين مرد... 

ديگه دست خودم نبود ... اشکم سرازير شد... اصلا نميدونم چرا ؟ يعنی ميدونم که ميدونم اما نميتونم بگم... يه حس ... يه همدردی... يه بغض مانده  در ته گلو

و مردم روستای گلستان اردبيل .... همگی درد بم رو درک ميکردند... و بقول خودشون توی زلزله سال ۷۵  با رطب بم زنده مونده بودند... و نون و نمک اونا رو خورديم... 

 

خدا صبرشان دهد...