الان تازه از کوه برگشتم، بعد از مدتها دوباره به دار آباد رفتم ، خيلی خوش گذشت...


هر چند اول صبح با اختلاف ۵ دقيقه ، من و دوستم که اونم دانشجوی پزشکی است ، از بقيه گروه جا مونديم و چون خيلی مشتاق رفتن بوديم ، تصميم گرفتيم بريم دار آباد که همون قرار قبلی گروه بود تا شايد بقيه رو ديديم و اگه نشد هم خودمون تا يه جايی بالا بريم .

اول دار آباد يکی ديگه ازاعضاء جا مونده رو ديديم که به سرعت راهی بود و از کنار ما سبقت گرفت ،حدس زدم که از بقيه خبر داره که متوجه ما شد . ولی اونم خبر دقيق از مسير نداشت که چند بار از ساير کوهنوردان تو راه سراغ گرفتيم که يه گروه نديدند؟ که بالاخره با راهنمايی های اونا ، گروه رو پيدا کرديم...
حسابی خسته شده بوديم ، آخه خيلی ديرتر از اونا شروع به حرکت کرده بوديم... و بعد از اون هم صعود از راه کنار آبشار و پای آبشارهای سری رسيديم که يکيش ارتفاع بيشتری داشت ...
بچه ها زير آبشار می ايستادند و حسابی خيس می شدند ولی اونقدر آفتاب شديد بود که کمی بعد خشک می شدی و هوس می کردی که دوباره بری وايستی زير آب.

و در ادامه راه زير يکی از اون آبشارها توقف کرديم و نهار خورديم و کمی ( البته کمی ) بچه ها آب بازی کردند و در اين ميون من و دوستم هم بی نصيب نمونديم . و بعد از اون هم از راه دره برگشتيم و جالب اينه که من افتادم جلو و به عنوان پيشرو بودم که بايد از ميون اون همه صخره راه رو پيدا می کردم ، که به خوبی از عهده اين کار بر اومدم .


و البته باز هم در راه برگشت که اين جماعت آب عميق ديدند شروع به آب بازی کردند و حسابی از برنامه عقب مونديم و جدا جای دوربين خالی که عکسهای شکاری بگيرند... ما هم که نظاره گر بوديم ...

و در پايان راه هم : نوشابه ، چيپس ، بلال...

و الان هم که خسته و کوفته ، بعد از دقايقی که رسيدم شروع به نوشتن کردم... و بايد دوش بگيرم و يه نگاهی هم به مطالب اورتوپدی بندازم ... آخه ناسلامتی قراره فردا درس بپرسند...