عشق در قلب او جوشيد و شروع به دعا کرد. اين دعايی بود که هرگز قبلا نکرده بود ، چون دعايی بی کلام بود و در آن هيچ چيز نمی خواست . اين شکرگزاری از يافتن مرتعی برای گوسفندانش نبود ، استدعا برای فروش هر چه بيشتر ظروف بلورين نبود ، تضرعی برای اينکه زنی که دوستش می داشت در انتظارش بماند نبود. در سکوتی که جريان يافت او فهميد که صحرا، باد، خورشيد ، همه در جستجوی نشانه هايی هستند که اين دست نوشته است، که می خواهند راهشان را ادامه دهند و می خواهند بدانند که چه چيزی بر  ؛ صحيفه زمرد؛ نگاشته شده است.

                                               پائولو کوييلو