زندگي را گر چه شيرين هست نمي خوا هم

اگر دنيا اسارت بندگي باشد

بنام نامي آزادگان سوگند من آن را نمي خواهم

اگر دنياي ما ديوانگي باشد

به جان عاقلان سوگند من آنرا نمي خواهم

خدايا زندگي عشق است

اگر آن هم هوس باشد

به جان عا شقان سوگند من آن را نمي خواهم

من اين سان زندگاني را نمي خوا هم

خدايا زندگي زندان مردان است

که هر کس شکوه بنمايد

بلا شک جايگاهش کنج زندان است

من اين سان زندگاني را نمي خوا هم

خدايا ملت ما روي اقيا نوس نفت و گاز ومرواريد

ولي از فقر نالان است

خدايا ملت ما را ببين محتاج يک نان است

اگر چه کشور ما کشور زرخيز ايران است

در ين کشور گراني مي کند بيداد وتنها يک قلم کالاي ارزان است

آن هم جان انسان است

من اين سان زندگاني را نمي خوا هم نمي خوا هم

مگر زور است نمي خوا هم؟