ديشب بدجوری بيخوابی اومده بود سراغم .... آخه اونقدر خسته نبودم که بخوابم اما نميدونم چرا حوصله کار ديگه ای رو نداشتم و تو اون شرايط بهتر بود که می خوابيدم...

و تو اون شرايط ياد يکی از خاطرات استاد زبان ترم يکمون افتادم که تقريبآ برای هر ورودی تعريف می کرد:

ميگفت وقتی بچه بوده پدربزرگش ريش بلندی داشته بطوری که تا سينه اش هم ميرسيده ... و يکبار از سر کنجکاوی از پدربزرگه می پرسه که موقع خواب ريشش رو زير لحاف ميذاره يا روی لحاف؟ پدربزرگه جواب درستی بهش نميده... تا اينکه فردا صبح يه کتک مفصل بهش ميزنه ... که پسر جان مگه تو فضولی که من ريشم رو چکار ميکردم؟؟؟

من تو اين همه سال راحت ميخوابيدم بدون اينکه حواسم جمع باشه که ريشم زير لحافه يا روی لحاف؟؟؟ و ديشب آنقدر اون ريش رو جابجا کردم که نتونستم بخوابم

 

حالا گاهی ما به چيزايی فکر ميکنيم و در اصل فکر خودمون رو باهاشون مشغول ميکنيم که شايد لزومی نداره...