صبح که مامان بيدارم کرد تا تشريف ببرم بيمارستان ، اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم و به همين علت دوباره خوابيدم و ديرتر راه افتادم .( اصلا تقصير من نيست - چون واقعآ صبح تو بخش علاف هستيم و کار خاصی نيست که از دست بديم.) وقتی نزديکای بيمارستان بودم و آفتاب هم حسابی اذيت ميکردو من خيلی حواسم نبود تو يه لحظه يه آشنا ديدم که با ذره ای دقت دريافتم که يکی از رزيدنتهای گرام  است که از سمت بيمارستان می آمد .

من هم   اومدم که به روی مبارک نيارم و سلامی هم نکنم ( مچم حسابی باز ميشد)و ديگه فاصله ای برای تغيير مسير نداشتم . اما ايشون حسابی حواسشون جمع بود (الکی که رزيدنت نشده) و موقعی که از کنار من رد ميشدند شروع به بععععععععععلللللللله بعععععععععععععللللللللللله گفتن نمودند و اين يعنی چشم ما روشن و اين چه وقت بيمارستان اومدنه... من که ديگه حتی برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم و هر چه سريعتر از اون جا دور شدم...

بعد از مدتی که دوباره تو بخش اومده بود اصلا به روی خودشان نياوردند که من دير اومدم ...  و تازه يه histrosalpango graphy هم انجام داد .