راستش امروز ساعت ۱۲ رفته بودم دانشگاه تا اينکه يه نامه رو که نصف امضا هاش رو هم گرفته بودم کامل کنم و در اصل نيمه ديگه رو انجام بدم...

از جايی که روزهای ديگه قبل از ساعت ۱ نمی تونستم برم ، و هر دفعه به ساعت جمع و جور کردن دفتر و دستک کارکنان می رسيدم که می خواستند به سرويسهايشان برسند ، امروز ديگه خوشحال بودم که به موقع می رسم و کارمو انجام ميدم، اما از اونجايی که کارمند جماعت ... بگذريم ، با اينکه وقت ناهار تو برنامه کاريشون ندارند و زودتر تعطيل ميکنند اما از شانس من و سايرين درب اتاقاشون رو ميبندند و ناهار ميخورند و اصلا به اين موضوع فکر نميکنند که يکی مثل من از وقت بيمارستانش زده تا بتونه زودتر برسه و کارش انجام بشه. منم که امروز رو هم بی خيالش شدم...